فسقلی
این روزها صبح های زود بلبل خیلی جوانی پشت پنجره ام روی سرو می نشیند و تمرین آواز می کند. خیلی با مزه است. یک نت را مدام پشت سر هم آنقدر می خواند که بالاخره صدایش می گیرد. توی خواب وبیداری کلی به این بچه مان می خندم و کیف می کنم.
این روزها صبح های زود بلبل خیلی جوانی پشت پنجره ام روی سرو می نشیند و تمرین آواز می کند. خیلی با مزه است. یک نت را مدام پشت سر هم آنقدر می خواند که بالاخره صدایش می گیرد. توی خواب وبیداری کلی به این بچه مان می خندم و کیف می کنم.
آنچه که از سکانس آخر یک جدایی به نظر می رسد و خیلی ها این نظر را دارند این است که پدربزرگ مرده و همه شان سیاه پوشیده اند. پس نادر حالا مساله اش بیماری و نیاز پدر نیست. فکر می کنم این طلاق اتفاقا خیلی شریف و محترم است. میان آدم ها شکافی بوده که روز به روز عمیق تر و گسترده تر شده ما بخشی از این اتفاق را درفیلم دیده ایم. نادر و سیمین این شکاف را دیده اند و رو بر نگردانده اند. در کنار بسیاری از شرافت های موجود در فیلم که می توان شمرد در رفتار شخصیت ها ، یکی از شریف ترین آنها دیدن این شکاف و انکار نکردن آن است، توجیه نکردن آن ، لاپوشانی نکردن آن ، تن ندادن به آن و اسیر بندهای نامرئی مادر بزرگ های فکری ایران نشدن است و شجاعت این آدم ها. شجاعتی که بسیاری از ما نداریم.
به نظر من اگر به جدایی نمی رسیدند و این سکانس آخر فیلم نبود فیلم بازنده ای بود . فیلمی بود که دروغ را تقدیس می کرد.
با شکوه ترین رویای من
قدم زدن در چمنزارهایی است
که اسب ها و گوسفند ها و آدمیان
به یک اندازه از آن شاد شوند.
برای تو پیغام فرستادم:
با کمی پول
انبوهی سیگار و نوشیدنی
و چند تکه لباس گرم
خودت را به من برسان
تا خودمان را از اردیبهشت خفه کنیم.
تو با کارنامه ای درخشان
خرداد را پشت سر گذاشتی
من، اردیبهشت را نفله کردم
و حالا، هر دومان پیر شده ایم
و حواسمان هست که قرص هامان را به موقع بخوریم.
حافظ موسوی
با خواهر زاده و برادرزاده هایم نشسته ایم و دربار ه ی اینکه این سال ها خوش ترین سال های زندگیشان است و مراقب باشند خرابش نکنند و لذت ببرند حرف می زنیم.بهشان می گویم من هم سن شما که بودم وقتی بزرگترها این را می گفتند همیشه جای سوال بود که چرا؟ بزرگ شدن کلی امکان و اختیار و آزادی ست که یک نوجوان ندارد. اما حالا می فهمم که بزرگ شدن همانقدر امکان و اختیار و آزادی است اما انسان برای رنج آفریده شده و هیچ بزرگ شدنی ساده و بدون پرداخت بهای زیادی از جنس رنج نیست. تازه اگر ازش جان سالم به در ببری.
به این فکر میکردم بهترین اردیبهشت های زندگی صرف امتحانات خرداد میشد همیشه. آن سال ها.
این رااز یکی از خودساخته ترینو روشن ترین آدم هایی که خیلی هم معروف و در زمینه ی خود تنها اسم قابل قبول در ایران با آوازه ی برون مررزی است شنیده ام. چند پدر ایرانی واقعا قادرند عین این جمله را بگویند؟
جمعه صبح دیدمش و دیدنش یک دریغ بزرگ داشت برایم و اینکه کو اسکار فیلمنامه نویسی؟
آنقدر هم چیز درست و سر جا بود ، بازی ها
، کلمات، ... همه چیز ، همه چیز که آدم با خیال راحت می نشیند و لذتش را
می برد. عمدا وقتی دیدمش که آب های ستایش های فراوان از آسیاب افتاده باشد
و حالا خودم یک ستایشگرم.
در هر بازنمایی هنری بیش از هر چیز آنچه برایم اهمیت دارد و به دنبالش هستم "شسته رفته " بودن بیان و شکل نهایی ست. و این خیلی خیلی زیاد دشوار است. توان روحی ، دانش عمیق و شفافی اندیشه ی هنرمند را می طلبد. و برای همین است که خوشبختانه هنر همیشه قادر است امر تازه ای باشد چون انسان های معدودی به چنین مرحله ای می رسند . و آفرین بر فرهادی! واقعا همه ی آن چیزهایی که گروهش و او به آن رسیده اند در دنیا به خاطر لیاقتشان بوده. به خاطر همه چیزهایی که در جای درستشان هستند. متن قدرتمند ، کارگردانی قدرتمند، بازی های قدرتمند انگار هر کدام از آنها با مشخصات فردیشان برای این آفریده شده اند که روزی در یک جدایی بازی کنند.
باورم نمی شود کسی هم ادعا کند که در ایران زندگی می کند و هم ادعا کند که این فیلم سیاه نمایی ست و یا کسی درک درستی از خلق هنر داشته باشد و ادعا کند جوایز این فیلم صرفا سیاسی ست.
گراناز موسوی.
در دو روز گذشته من و بودم و خانه ی ویلایی باغ مانند بسیار سرسبزی و بیکاری و یک عدد لپ تاپ حاوی تعدادی فیلم. اسم همه ی فیلم ها یادم نیست اما فقط یکیشان ایرانی بود : تهران من ، حراج.
یک فیلم نامه ی زیرزمینی اور دوز دارد که سرریز است و من این فیلم نامه ها را دوست ندارم . فضا سازی که به نظرم غربت را خوب در آورده بود ، بازی بسیار زیر پوستی و واقعی مرضیه که بیش از هر چیزی در فیلم واقعا لذت بردم از تماشایش و آشنایی با یک بازیگر خوب ،و یک سکانس بی نظیر :
دو زن رفته اند بام تهران . شهر زیر پایشان تا بی نهایت خاکستری ست. صدای اذان غروب افتاده توی فضا صدف سیگاری گیرانده ، مرضیه بلند شده در پس زمینه ایستاده و بلند جیغ می زند ، صدف رو کرده به ما و آرام و خیلی آمیخته به درد گریه می کند.
باید از خانه بدر کرد زمستانها را آب زد مقدم سبزینه بستانها را
تازه کرد و همه زنگار زمستان روبید
سر نوروز سلامت که گلستانها را
با چنان عشوه که باران گهر افشانی کرد
آب زد دخترکی دامن گلدانها را
باده در جام به رقص آمد و مولانا وار
عشق از یک طرف آمد که برد جانها را
عندلیبان و هزاران همه سرمست شدند
باز کردند تو گویی در زندانها را
گوییا سبحه خورشید گسست از هم و پس
لاله پوشید دل سرد بیابانها را
مفتی شهر در این روز نه جز نوروز است
یک به یک داده در این هلهله فرمانها را
امر فرمود در آغاز و سپس نهی نمود
گردش باده و گردیدن پیمانها را
کینه بهمن و اسفند گمانم باقیست
باید این گونه خجل ساخت مگر آنها را:
من خراسان بزرگم که سه نیمم کردند
باد نوروز در آمیخت خراسانها را
پارسی گویم و مدحاش بنمایم زیرا
اشتراکی ست که پیوند زد ایرانها را
روح الامین امینی شاعر افغان.
بالاخره بالاخره بالاخره بالاخره دیدمش. مدت ها بود بافیلمی اینقدر گریه نکرده بودم.
"زندگی مثل فیلما نیست. زندگی خیلی سخت تره"