بائوباب
در این لحظه برای اولین بار قرار است بائوباب ببینم. تنها جایی که نامش را دیده بودم خیلی قبل تر ها در شازده کوچولو بود . در این لحظه واقعا هیجان زده ام. کمی نفسم بند آمده و قلبم تند می زند که قرار است درختی را ببینم که هزار سال عمر می کند. هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود که بائوباب ها درختان واقعی هستند. شازده کوچولو همیشه باید تا علف هرزند از بین می بردشان مبادا بزرگ شوند و سیاره اش را بپوشانند. حتی یکبار هم به ذهنم نرسیده بود این عنوان را سرچ کنم. شاید باید امشب اینجا اتفاق می افتاد. چه خوب!
باید بگویم که با شکوهند. باید بگویم که حالا یکی از برنامه های زندگی من لمس تنه ی یک بائو باب است. باید بگویم که کاش در سیاره ی من یک بائوباب رشد می کرد تا زیر سایه اش بنشینم و ستاره ها را تماشا کنم. باید بگویم که دیدنش را از دست ندهید! باید بگویم که کلمه کم است.
پ ن : شبیه درختی ست که سال هاست سعی می کنم نامش را بدانم. مطمئن نیستم که خودش باشد. آن تصویر را از نمای بالا دیده بودم در یک فیلم مستند.
ساعت ها از دیدن این تصویر گذشته ، میدانم که ماهها بک گراند لپ تابم خواهد بود . مدت ها بود عکسی تا این حد زیاد هیجان زده ام نکرده بود، نه فقط به خاطر درخت ها ، به خاطر بکری نگاه دختر ، پاهای برهنه اش ، همه ی رنگ ها ، نور ، مه ، به خاطر اینکه همه چیز آنجایی ست که باید باشد . به خاطر سادگی دشواری که دارد. در هنر هیچ چیز به اندازه خلق سادگی دشوار نیست.