بائوباب

 در این لحظه برای اولین بار قرار است بائوباب ببینم. تنها جایی که نامش را دیده بودم خیلی قبل تر ها در شازده کوچولو بود . در این لحظه واقعا هیجان زده ام. کمی نفسم بند آمده و قلبم تند می زند که قرار است درختی را ببینم که هزار سال عمر می کند. هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود که بائوباب ها درختان واقعی هستند. شازده کوچولو همیشه باید تا علف هرزند از بین می بردشان مبادا بزرگ شوند و سیاره اش را بپوشانند. حتی یکبار هم به ذهنم نرسیده بود این عنوان را سرچ کنم. شاید باید امشب اینجا اتفاق می افتاد. چه خوب!


باید بگویم که با شکوهند. باید بگویم که حالا یکی از برنامه های زندگی من لمس تنه ی یک بائو باب است. باید بگویم که کاش در سیاره ی من یک بائوباب رشد می کرد تا زیر سایه اش بنشینم و ستاره ها را تماشا کنم. باید بگویم که دیدنش را از دست ندهید! باید بگویم که کلمه کم است.

پ ن : شبیه درختی ست که سال هاست سعی می کنم نامش را بدانم. مطمئن نیستم که خودش باشد. آن تصویر را از نمای بالا دیده بودم در یک فیلم مستند.

ساعت ها از دیدن این تصویر گذشته ، میدانم که ماهها بک گراند لپ تابم خواهد بود . مدت ها بود عکسی تا این حد زیاد هیجان زده ام نکرده بود، نه فقط به خاطر درخت ها ، به خاطر بکری نگاه دختر ، پاهای برهنه اش ، همه ی رنگ ها ، نور ، مه ، به خاطر اینکه همه چیز آنجایی ست که باید باشد . به خاطر سادگی دشواری که دارد. در هنر هیچ چیز به اندازه خلق سادگی دشوار نیست.

در جایی می خواندم به گفته ی جغرافیدانی که زلزله آذربایجان ثانیه ی اول زلزله ی تهران هم نمی شود. من تهران را دوست دارم. هر شهر بی در و پیکر غول آسایی همیشه برایم دعوت کننده است. و بی در و پیکر از تهران در ایران نیست. مثل پیاز است لایه لایه بی آنکه نظم داشته باشد. هر چند یکی دو سال اخیر می دانم که همیشه در این شهر زندگی نخواهم کرد و تهران مثل هر شهری جایی ست که می باید ازش عبور کرد( قبل از زندگی در آن فکر می کردم آن مکانی ست در ایران که درش اتراق می کنم) اما تهران شهری ست که باید جرات در آمیختن با آن را داشته باشی. شهری که روی گسل زلزله هاست وجایی ویرانی در انتظار اوست.می خواهم تا درش  هستم و هست تنفسش کنم.

دخترک سیزده ساله با زبان روزه  کنار دار قالی نشسته بوده و قند می شکسته. با لرزش زمین دار روی بدنش افتاده و نتوانسته فرار کند. یکی از سی و پنج کشته ی روستایی بود که صددرصد تخریب شده بود.

اولین رمضان های عمر من توی تابستان بود. من و خواهرم دو دختر کوچولوی با مزه بودیم که هنوز مدرسه نمی رفتیم و به مامان در انداختن سفره کمک می کردیم. مامان جوان بود،خوش تیپ و ترکه ای با موهای صاف قهوه ای. جنگ بود. خصوصا سال های آخر جنگ رمضان ها خیلی خونین بود برای شهر ما ، کشته زیاد دادیم. هنوز هم به نظرم در میان سفره های زیادی که در این سال ها انداخته شده در خانه ی ما بهترین سفره های عمرم همان سفره های آنوقت ها برای افطار بود. دو نوع شربت همیشه بود شربت خاک شیر و شربت آبلیمو.شهر من رادیو محلی دارد. به خاطر جنگ و اعلام وضعیت راه انداخته شده. بعد از جنگ که خواستند تعطیلش کنند کلی اعتراضات مردمی داشت. تصور کنید سال ها هر روز رادیو توی گوشتان روشن باشد که وضعیت های قرمز و سفیدتان گم نشود. هنوز هم برایمان رادیوی محترمی ست و گوینده اش یکی از آدم های محبوب ماست خصوصا وقتی می گفت که وضعیت سفید شده و ماهنوز نمرده بودیم . نمی دانم برای مردم جاهای دیگر یا رادیوی سراسری چگونه است اما در تمامی سال های رادیو تا همین اواخر برنامه ی اذان مغرب و افطار همان برنامه ی معروف بود با پیش اعان همان گوینده که عوضش هم نکرده بودند. همان برنامه ی این دهان بستی دهانی باز شد و ربنای شجریان و اذان موذن زاده و دعاهای شهر الرمضان و فتقبل  منا و اینها. کلا بیست دقیقه ای بود. بچه تر که بودیم چقدر دلمان می خواست این ربنا تمام شود چون داشتیم از تشنگی می مردیم همچین که قرار بود بر قوم کافرین پیروز شود می رفتیم پی لیوان آب. یادش به خیر. در چندین سالی که از خانه دور بوده ام همیشه سعی کرده ام شده آخر هفته ای رمضان پیش  مامان باشم. حالا آنقدرها ترکه ای نیست ، از فرط پا درد تر و فرز نیست و موهایش را رنگ می کند.  من هم آن دختر بچه ی پیش از دبستان نیستم. همه چیزها تغییر کرده، خانه ، سفره ها ، آدم هایی که رفته اند و عروس ها و نوه هایی که جمعمان را بزرگتر کرده اند . حتی از وقتی که تهرانم و باز دورترم باز رمضان ها سعی کرده ام چند روزی پیش پدر و مادرم باشم. فقط امسال قصد نداشتم که به خاطر مادربزرگم باید می رفتم. وقتی پدر و مادرت پیر شده باشند و مرگ باز صورتش را رو به تو شسته باشد حواست جمع تر می شود. هفته ی پیش را پیش مامان بوده ام که به خاطر مرگ مادرش بسیار زیاد محزون است ، هر بار دم افطار چشم دوخته ام به رادیوی خاموش ، رادیویی که تنها موقعی از سال که برای خانواده ی من روشن بود دم افطار بود. صدایی که همه ی سفره های افطار ما را دیده بود.صدایی که جوانی مامان و کودکی ما را دیده بود ، پیر شدن مامان و آقا و حال های دگرگون ما را در شادی ها و حسرت هایمان. صدایی که به جانمان و خاطراتمان تنیده شده بود و از آنها شده بود و این شب ها مدام هر شب به آن شعر فروغ فکر می کنم که در دوران حکومت شاهنشاهی دلش الله سبز مسجد را خواسته بود و کوکاکولا و سینما ی فردین را وقتی مساوی تقسیم شده اند . به این فکر می کنم که من چقدر درحکومت ولایتمدار جمهوری اسلامی الله سبز مسجد را آرزو می کنم و ربنای شجریان را .

دلم می خواست درها گشوده میشد و آن جاده به همه ی جاده های زمین امتداد داشت.

یکی از وحشت های دست نخورده ی زندگی من دیدن عکس های پس از زلزله است. هنوز هم کافی ست در هر جا که هستم یاد عکس های طاهر کناره بیفتم از بم و گریه کنم. عین این است که کسی دستش را توی دلم فرو کند و به جای قلب پاره ای آجربیرون بیاورد تا ستون ها بریزد. عدد و رقم انسان های زلزله گیجم می کند. دقیقا یادم است فردای زلزله بم که من تازه خبر دار شده بودم ، وقتی هم کلاسی ام گفت تخمین زده میشه بیست و پنج هزار نفر ، درک درستی نداشتم ، نمی دانستم معنای آن چه می تواند باشد. چند ماه بعد دقیقا فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و یک هفته از فرط دپرشن افتادم توی رختخواب. الان هم همینطور مبهوتم . همش فکر می کنم که اگر زلزله در شب بود چه می شد؟ چند نفر؟ هنوز هیچ خبری از زلزله ندارم اما حدس می زنم که با توجه به زمان بیشتر جان باختگان زن و کودک باشند. فکرش عین این است که یکی دستش را کند توی سینه ات و به جای قلبت ، پاره آجر بیرون بیاورد که آوار شوی!