اولین رمضان های عمر من توی تابستان بود. من و خواهرم دو دختر کوچولوی با مزه بودیم که هنوز مدرسه نمی رفتیم و به مامان در انداختن سفره کمک می کردیم. مامان جوان بود،خوش تیپ و ترکه ای با موهای صاف قهوه ای. جنگ بود. خصوصا سال های آخر جنگ رمضان ها خیلی خونین بود برای شهر ما ، کشته زیاد دادیم. هنوز هم به نظرم در میان سفره های زیادی که در این سال ها انداخته شده در خانه ی ما بهترین سفره های عمرم همان سفره های آنوقت ها برای افطار بود. دو نوع شربت همیشه بود شربت خاک شیر و شربت آبلیمو.شهر من رادیو محلی دارد. به خاطر جنگ و اعلام وضعیت راه انداخته شده. بعد از جنگ که خواستند تعطیلش کنند کلی اعتراضات مردمی داشت. تصور کنید سال ها هر روز رادیو توی گوشتان روشن باشد که وضعیت های قرمز و سفیدتان گم نشود. هنوز هم برایمان رادیوی محترمی ست و گوینده اش یکی از آدم های محبوب ماست خصوصا وقتی می گفت که وضعیت سفید شده و ماهنوز نمرده بودیم . نمی دانم برای مردم جاهای دیگر یا رادیوی سراسری چگونه است اما در تمامی سال های رادیو تا همین اواخر برنامه ی اذان مغرب و افطار همان برنامه ی معروف بود با پیش اعان همان گوینده که عوضش هم نکرده بودند. همان برنامه ی این دهان بستی دهانی باز شد و ربنای شجریان و اذان موذن زاده و دعاهای شهر الرمضان و فتقبل منا و اینها. کلا بیست دقیقه ای بود. بچه تر که بودیم چقدر دلمان می خواست این ربنا تمام شود چون داشتیم از تشنگی می مردیم همچین که قرار بود بر قوم کافرین پیروز شود می رفتیم پی لیوان آب. یادش به خیر. در چندین سالی که از خانه دور بوده ام همیشه سعی کرده ام شده آخر هفته ای رمضان پیش مامان باشم. حالا آنقدرها ترکه ای نیست ، از فرط پا درد تر و فرز نیست و موهایش را رنگ می کند. من هم آن دختر بچه ی پیش از دبستان نیستم. همه چیزها تغییر کرده، خانه ، سفره ها ، آدم هایی که رفته اند و عروس ها و نوه هایی که جمعمان را بزرگتر کرده اند . حتی از وقتی که تهرانم و باز دورترم باز رمضان ها سعی کرده ام چند روزی پیش پدر و مادرم باشم. فقط امسال قصد نداشتم که به خاطر مادربزرگم باید می رفتم. وقتی پدر و مادرت پیر شده باشند و مرگ باز صورتش را رو به تو شسته باشد حواست جمع تر می شود. هفته ی پیش را پیش مامان بوده ام که به خاطر مرگ مادرش بسیار زیاد محزون است ، هر بار دم افطار چشم دوخته ام به رادیوی خاموش ، رادیویی که تنها موقعی از سال که برای خانواده ی من روشن بود دم افطار بود. صدایی که همه ی سفره های افطار ما را دیده بود.صدایی که جوانی مامان و کودکی ما را دیده بود ، پیر شدن مامان و آقا و حال های دگرگون ما را در شادی ها و حسرت هایمان. صدایی که به جانمان و خاطراتمان تنیده شده بود و از آنها شده بود و این شب ها مدام هر شب به آن شعر فروغ فکر می کنم که در دوران حکومت شاهنشاهی دلش الله سبز مسجد را خواسته بود و کوکاکولا و سینما ی فردین را وقتی مساوی تقسیم شده اند . به این فکر می کنم که من چقدر درحکومت ولایتمدار جمهوری اسلامی الله سبز مسجد را آرزو می کنم و ربنای شجریان را .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 21:4 توسط نرگس
|