درگیری من با مرگ مادر بزرگم همان دیشب تمام شد.دم افطار رفتم برای خودم بستنی قیفی وانیلی خریدم و آب جو و افطاری مفصلی هم پختم و اصلا به خودم بد نگذراندم.مادر بزرگم شاید حتی خیلی قبل تر. بسیار بسیار فرتوت و رنجور شده بود و پیر بود و مرگ از رنجش می کاست. طبیعی ست که من به یکباره خبر شدم. اینکه مدتی ست حالش بسیار بد بوده و روزهای آخر بستری بوده. مرگش غافلگیر کننده نبود اما باز طبیعی ست که ضربه ی عاطفی خاصی بود. تا امروز صبح حتی درست قادر نبودم صدا یا چهره اش را به خاطر بیاورم. در جایی می خواندم که درد باعث می شود تو به جاهایی از وجودت امکان دسترسی پیدا کنی که فقط آن درد باعث میشد ببینیشان. دیروز با وجود انتظار داشتن دیر و زود خبر مرگ مادر بزرگم به یکبار فکر کردم که مرگ هم همینگونه است. با مرگ هر آدمی بسته به میزان ارتباط ما به بخشی از ذهن و روحمان دست می یابیم که قبل نمی شناختیم. با مرگ مادربزرگم حس کردم که مغزم ، نه ذهنم، نه روحم ، انگار که مغزم برای درکش به وسعتی نیاز دارد که همین دو روز در کار ساختن آن است. با مرگ هر عزیزی ما فرصت پیدا می کنیم که با صورت تمیز و شسته ی مرگ رو به رو شویم. به قول سهراب" سر انگشت طلایی مرگ" روی زندگی را پاک می کند از بی صراحتی. نتوانستم بلیط پیدا کنم. من معمولا نه لباس مشکی می پوشم نه تشییع جنازه می روم و نه قبرستان. کل پروسه برایم بیشتر داستانی ست درباره ی زندگان و جزییاتش از این رو برایم جذای می شود که راستش چون برای نزدیکنانم هنوز اتفاق نیفتاده خودم را درگیر ماجراها نمی کنم. مرگ اتفاق افتاده و باقیش باز ماییم. او رفته. اما دقیقا نیاز داشتم در مراسم مادربزرگم باشم. به عنوان زنده در خودم می فهمم که به آیینش نیاز داشتم تا درگیر جزییات انسانی شوم و کنار مامان باشم. ولی از دیشب به بعد فکر کردم که تلاشم برای بلیط را کنار بگذارم و در تنهایی بپردازم به مرگ . بد هم نشد. باید می توانستید نوشته های مرا در دفتر یادداشتم از دیشب به بعد درباره ی زندگی بخوانید. همه چیز شسته شده. اما هر چه به زمان خاکسپاری نزدیک تر می شوم یادم می آید که در ناخودآگاه من در جایی مادر بزرگ هنوز هست . هنوز روی زمین است. تن نحیف رنجور تنهای غریب خسته اش هنوز هست. همیشه فکر کرده بودم که با لحظه ی مرگ همه چیز تمام است. امروز به این فکر می کردم که جسم بی جان چقدر مهم است. چقدر روی زمین بودن با در خاک شدن فرق می کند. حقیقتش این است که برای من مادربزرگم هنوز هست. دست های زیبایش هنوز در جایی جاری اند. گیرم یخ زده ، گیرم بی حرکت. امروز عصر ساعت شش و چهل و پنج دقیقه مادربزرگم می میرد و مغز من به قدر مرگ یک مادربزرگ جا دارد.
می خواهم در وصیت نامه ام بنویسم که اگر مردم اصلا حوصله ی لباس مشکی و تیرگی را ندارم. می خواهم پر گل باشد همه جا سبز باشد و امیدوارم خیلی به پرستیژ خانواده ام بر نخورد چون می خواهم درش عین این جمله را بنویسم: دم در خانه قبل از ورود به هر مهمانی که برای عرض تسلیت من وارد می شود یک بستنی قیفی بدهند. دیشب متوجه شدم که تو محال است به آن کودکانه گی به بستنی لیس بزنی و بتوانی در عین حال به زندگی فکر نکنی. لیس زدن به بستنی باعث می شود که قدر هم را بیشتر بدانیم و از فرصت با هم بودن گیرم به بهانه ی مرگ نرگس خنده مان بگیرد. مطمئنم شما هنوز من نمرده دارید به امکانش می خندید. خیلی جالب می شود فقط کاش آن دنیا بستنی هم باشد چون به هر حال من مرده ام و صاحب مجلس خودمم!