در بیست سالگی خیلی صادق و راستی با زندگی ، خوبی. ایمان داری که هر عملی را عکس العملی ست همانقدر راست. همانقدر ناب. حتی در اشتباهات پس همین طور راه می روی. همین طور به جزییات نگاه می کنی. و زمان یادت می ماند. رنگ لباس آن آدم وقتی بهش سیب تعارف می کردی ، رنگ روزها ، پرده های تور تابستان ها ، صدا ها یادت می ماند ، دردها ، غم ها یادت می ماند. و از همه مهم تر تاریخ ها.این تاریخ های لعنتی ، این تاریخ های مقدس دردناک. ساعت ها یادت می ماند. و هر ساعت آشنایی با آدمی که دوست می داری در مثل عین الهام خداوندی صریح و یکدست است توی ذهنت. در بیست و چهار سالگی هنوز خیلی راستی با زندگی و کف دست هایت آنقدر صاف است که انگار آینه ی صیقلی زندگی باشد.
فکر می کنم در زندگی هر آدم زمانی هست که می فهمد قانون سوم نیوتن صرفا قانون سوم نیوتن ا ست و به درد مبحث اهرم ها میخورد و نه زندگی آدم ها. تنها وقت هم برای درک این زمان از دست دادن آدمی است که دوستش داری ، منظورم فقط ارتباط زن و مرد نیست اگر چه این ارتباط همه چیز را پر رنگ تر می کند. منظورم شاهد این بودن است که در دوستی باد همه چیز را با خود می برد. ترکیب بی انتهایی از زمان ها ، تاریخ ها ، رنگ ها ، سیب ها ، پرده های حریر و میوه های تابستانی و همه ی جزییات ، همه ی همه ی همه ی جزییاتی که از تو سلیس عبور کرده اند.
برای من باعث شد دیگر هیچ زمانی را به
خاطر نسپرم . باعث شد فکر کنم که همه چیز تصادفی ست. باعث شد فکر کنم که
هیچ چیز میان ما انسان ها نیست ، میان ما و خداست و به شکل کاملا درک نشده
ای از جانب او ، او هر هزار سال ما را یک روز حساب می کند بی آنکه برای
رسیدن به ساحل قرار ، به راستی ، نوح آفریده باشد ما را. باعث شد فکر کنم
نوحم. باعث شد تنها راستی من سکوت کردن با شد وقتی که به عبور این همه جزییات از لابلای خطوط دست هایم نگاه می کنم.
باعث شد از زمان بروم . اما ته ته ته دلم هنوز آرزوی نسیمی رادارم که بیاید بگوید که بیست سالگی من راست بود و مرا به سیب ها، ماهی های قرمز و پرده های تور پنجره های نوروز دعوت کند و به چنارها و صنوبرها!