آدم زمستان دوستی هستم. خصوصا هوای دیشب تا امروز برای من همانقدر برانگیزاننده است که روشن ترین روزهای اردیبهشت. فصل ذهنی مسافرت کردن برای من زمستان است معمولا. یعنی به محض سرد شدن هوا آمار نگاه کردن به نقشه بالاتر می رود. عمیقا سفر طلب می شوم. تابستان ها آنقدر دوست ندارم مسافرت را که این روزها ی خیلی سرد. فکر می کنم هر جا را باید در سرما دید.
گاهی وقتی پنجره باز است و سوز توی اتاق می پیچد و از آن لذت می برم از ذهنم می گذرد که در جنوبی شدن من احتمالا اشتباهی محاسباتی رخ داده!
تقریبا خیلی از کتاب های مهم زندگی ام را قبل از بیست سالگی خوانده ام. خیلی ها را خصوصا ادبیات روس را ، جنگ و صلح و آنا کارنینا و دولت آبادی ها و احمد محمودها را کاموها را. خیلی از کتاب ها را اصلا نخوانده ام مثل جنایت و مکافات را . مدار صفر درجه را تنها به این دلیل نخواندم که نوذر خیلی بد دهن بود ، فحش دادنش واقعا اذیتم می کرد. به کلمات زیبای ذهنم تجاوز می کرد. از بیست به بعد هم خیلی زیاد خوانده ام ولی جز معدودی نام ، اسم همه ی کتاب ها یادم رفته. یادم می رود .این روزها خیلی زیاد به این چیزها فکر می کنم. به کتاب هایی که قرار است بخوانم. قلبم می تپد وقتی به این سن و سال رسیده ا م و می توانم آنا کارنینا بخوانم. مطمئن نیستم که در هفده سالگی نگاه با تجربه ای به آن داشته ام. یا شاید داشته ام. میخواهم تمام کتاب هایی را که از چهارده سالگی به بعد را خوانده ام دوباره بخوانم. جلال آل احمد را دوباره نخواهم خواند. سووشون را دوباره نخواهم خواند اما کلیدر را چرا. فحش های نوذر را چرا. هدایت را دوباره نمی خوانم، جمال زاده را هنوز هم دوست ندارم بخوانم و خیلی ها را نمی شناسم.
بعضی وقت ها هست در زندگی که مطلقا احساس آزادی می کنم. در ذهن ، در روح و در نمودهای بیرونی زندگیم از همه کس و از همه چیز. تنها این وقت هاست که باور می کنم که "ما ابد در پیش داریم ، هستیم که هستیم "* و خوب تا ابد می توان رمان خواند!
* علامه طباطبایی
کفشای خسته م دم ِ در.*
من آدم پر توانی از نظر جسمی نیستم. اینکه تنم دوام می آورد در فشارهای فیزیکی یا بازنمودهای جسمانی درد به روحم بر می گردد. هر جا که پای طاقت تن در میان بوده من به خاطر توان روحم توانسته ام. خوب من کوهنورد حرفه ای نیستم، سمت ما هیچ وقت دسترسی به کوه آنقدر آسان نیست ، عیدی ، نوروزی بیاید گذرمان بیفتد به روستاهای حوالی و از تپه ای بالا برویم محض خوشگذرانی. به قول دوستی دهاتی انگار که بهت گفته باشد دهاتی! " شما بچه های شهری"!. من دقیقا نمی دانم تهران اگر این کوهها را نداشت چه می شد؟ فقط حدس می زنم جمع کثیری دیوانه می شدند. بار اولی که می رفتم کوه با یکی از دوستانم بود. قبلش خودم صرفا با هم کلاسی ها دربند و درکه و اینها را رفته بودیم باز محض خوشی. ولی آن چیزی که هدفمند و اساسی باشد را هنوز جرات نداشتم. در حقیقت جراتش را دوستم به من داد . من همیشه کلکچال می روم آنقدر این مسیر خوب است که حتی به این فکر نکرده ام که بروم راههای دیگر را تجربه کنم. بار اولی که رفتیم بالا ، بالا که رسیدیم به من گفت که از پیش از طلوع آفتاب به بی زوری تو فکر کرده بودم و اینکه احتمالا نتوانی ، اما همچین که قسمت سنگی شروع شد و تو پایت را روی اولین سنگ گذاشتی دیدم که تا هر ارتفاعی می توانی. خوب من همین جواب را بهش دادم اینکه تو درست فکر کرده ای و درست دیده ای. الانش را هم با روحم آمدم بالا ! بار آخری که رفتم کلکچال با خواهرم بودیم، آمده بود تهران پیشم.از یک جایی به بعد نرسیده به هر پیچی می گفتم که آنجا را ببین، بعد از این پیچ پناهگا ه است. و خوب نبود. بار آخرش که این حرف را زدم دو مرد از کنار ما رد می شدند ، کلی خندیدند ویکیشان گفت که" هنوز یک ساعتی دارید ها! ولی آفرین ! همینطور ادامه بدین!" توی دلم فکر کردم که" چی فکر کردن؟ من خودم چهارفصل این مسیرم؟ یعنی مارک حرفه ای کفش منو نمی بینن؟!!!" یک ساعت و ربع بعد رسیدیم . هنوز خواهرم گاهی یادش می آید می خندد.
آن روز متوجه شدم که بدنم نمی کشد. که هر بار دلم خواسته بعد از آن پیچ پناهگاه باشد چون کم آورده ام. آنروز شبش فهمیدم روحم نمی کشد.
*گوگوش
امان از بیداد!
استادم تعریف می کرد که در جایی در هرمزگان که عکاسی می کرده با رییس روستا آشنا شده به نام سردار. می گفت که می گفته اند که زن سردار بیست و پنج سال است که همسر اوست و در این بیست و پنج سال حتی یکبار هم از خانه خارج نشده. حتی یکبار هم بهش اجازه نداده که مثلا برود پیش پدر و مادرش.
دلم می خواست به دنیای آن زن راه داشتم.
دوست داشتم خانه اش را می دیدم ، آشپزخانه اش را می دیدم ، لباس پوشیدنش را می دیدم. دلم می خواست بدانم سوزن دوزی بلد است؟ نقش هایی که می دوزد چه رنگی اند؟دلم می خواست آن خانه را تصویر می کردم. سال ها از عکس های استادم گذشته ، حالا حتما زن پیری ست و عادت کرده به چهار دیوارش.
دلم می خواست به رویاهای جوانی این زن راه داشتم.
هرجا و هر دورهی گذشته و حال، نه تنها تصویر که صدایی دارد. من می کوشم تصویر و صدای دُوره را پیدا کنم تا بشود شخصیت های اثر را در موقعیتِ تقریبی و با شرایطِ حدودیِ خودشان دید. بدون تصویر روشن داشتن از زمان و مکان اثر و ساختمانِ زبانی و فکری دُوره، شخصیت ها گنگ می مانند؛ مگر اصلا فضای خیالِ خود را خلق کنیم! در نمایش و فیلم ناچاریم از چکیده نویسی؛ و فرقِ بزرگِ کُهن وارنویسیِ صحنه با زبانِ واقعیتِ واقع این است که عمقی است نه عرضی. یعنی در فشردن دوره ای در تنها دو ساعتِ مدتِ نمایش، ناچار است پُرگویی ها و زمان کُشی ها و تعارف ها و اظهارفضل ها و شلختگی های زبان را که بخشی از واقعیتِ آن است از آن حذف کند. و به سودِ چابکی و چالاکیِ حرکتِ نمایش به گوهر و موسیقی و منطق آن نزدیک شود؛ و با این آهنگ و شتابِ معاصر شده، ماده ی اولیه، یعنی زبانِ دوره، زبانِ صحنه بسازد.
بیضایی
دلم می خواهد ساده تر باشم با زندگی. زندگی با من ساده تر باشد. آدم ها ساده تر باشند. همه چیز کوتاه است.هر چقدر طولانی باز کوتاه است. دلم می خواهد بروم سفر .
یکی از فصول تز من با محوریت کتاب مراقبت و تنبیه فوکو نوشته شده روی اثری خیلی تمیز . علت اصلی انتخابش هم این بود که یک شب در همین حوالی ساعت چهار صبح پانزده هزار آدم رفتند تا صحنه ی اعدام یک پسرک هفده ساله را ببینند که یک قهرمان پرورش اندام را کشته بود و من بهت زده به هر چیزی نگاه می کردم و هر چیزی می خواندم تا کمی درک کنم که چرا؟ من عکس های زیادی از این مراسم دیده ام و مثلا با بچه ی نوزاد و چهار پنج ساله رفته بودند تماشا. از آن روز خیلی بیشتر از جامعه ای که دارم درش زندگی میکنم می ترسم. و روزی نشده که روی چپتر چهار تزم کار کرده باشم و با یاد آوری پانزده هزار نفر/ چهار صبح/ پسرک هفده ساله گریه نکرده باشم.
برداشتی ازغزل غزل های سلیمان/ داوود غفارزادگان
Sometimes I wake come by the door
شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها...*
بعضی وقت ها توی تاریکی عکاسی با زمان های طولانی را امتحان می کنم ، یا فقط دراز می کشم و مو سیقی گوش می کنم ، یا کارهای آرتم دیگری از این دست. بعضی وقت ها دوست دارم کارهایی انجام بدهم که نمی شود ، مثلا پریشب دوست داشتم همه جا را جارو بکشم نمی شد. یا الان دوست دارم بروم بخاری برقی را از انباری بیاورم ، نمی شود ، نه اینکه بترسم. فقط راستش چون درش خوب بسته نمی شود آخرش باید یکی محکم با پا بکوبم به در. بعد درش هم درست باز نمی شود و باید با خودم تیشه ببرم بگذارم لای در دسته اش را فشار بدهم که باز شود. نظرتان درباره ی دختری در ساعت دو شب با یک تیشه در آسانسور چیست؟
شما حالا خوابید. من بروم به زندگی برسم، چیزی بخورم و آدم آخرش فقط می تواند چیز بخواند.
*هنگامه
... این نقل مصیبت ، این آستانه ی اندوه را انتخاب می کنیم چون پی لحظه های دور از دسترس می گردیم. دنبال کسی که برای همیشه اسممان را صدا کند. مرد سر سفره نشسته . ناگهانی صدایش می کنند.پسر رسول او را خوانده. دلش نیست که برود. بارو بنه، مال و منال، زن و غلامان این جا هستند.کوتاه می رود. سفره هنوز پهن است که بر می گردد.رهاست. ناگهانی دلش پیش هیچ چیز نیست.زنش را طلاق می دهد و می رود که پیش چشم پسر رسول بمیرد و ما همین را دلمان می خواهد. آدم گاهی دلش می خواهد یکی سروسامانش بدهد.
همشهری داستان آذر 91 / اُف/ نفیسه مرشد زاده.
مدتها بود اینقدر زیبا نوشته ای نتوانسته بود برود سر اصل حال من. سر اصل مطلب .که این نوشته که چقدر ته هر چیز سرگردانی ست برای من.بعد به این فکر می کردم که بعدها از ذهنم گذشته بود که تو درست نوشته ای انگارتو ، من، هر کس قونیه ای دارد که دلش می خواهد به آنجا برگردد. به تعداد سرگشتگی ها ی ما آرزوی قونیه تکثیر می شود در ما.اما شهر گم نشده همیشه همان جاست ، این منم که راه را گم کرده ام . و کسی نیست انگار که بیاید سر و سامانمان بدهد به اشارتی با دست به راه و یا هست ومن هنوز سواد دیدنش را کمم!
جایی از موراکامی می خواندم که کارهای به ظاهر بی اهمیت و کوچک با تکرار مداوم تبدیل به بخشی از فلسفه ی زندگی می شوند و در پس پشتشان معناهای بزرگی نهفته است.
بعد از مدت ها دارم شکیلا گوش میکنم.
هوا سرد شده.
قبل تر ها هم برایتان نوشته ام. مامان همیشه شمع روشن می کند امشب را توی آشپزخانه. قبلا فانوس هم روشن می کرد. فانوس مال سال های جنگ بود. ما خیلی شب ها توی نور فانوس زندگی میکردیم به خاطر بمباران. یکهو یادم آمدصدای بمباران می آمد من دراز می کشیدم و تا خوابم ببرد به نور فانوس خیره می شدم.
من هم امشب شمع روشن کردم، کامل سوخت و خاموش شد.
پیش خواهد آمد
فکر می کنم یک روایت کوتاه از کل عاشورا کافی ست . مردی که نوه ی یک پیامبر و فرزند یک خلیفه بود عمل به آیین دینی واجب را نیمه کاره رها کرد دست زن و بچه اش را گرفت و با جمعیت هفتاد و دو نفره ای که بیشترشان از افراد خانواده اش بودند رفت جایی تا در نیم روزی کشته شوند و زن ها به اسیری بروند.
اسب سیاه را بنگر!
حس خوب و دیر دست داد ه ای ست. حس های خوب اینچنین دیر یابند . داشتم متنی می نوشتم و تمام نمی شد. برای نوشتنش به خلاقیت نیاز داشتم. و وقتی می گویی خلاقیت ، هیچ نسبتی با قاطر های معصوم سر به زیر و گوش به اطاعت کوره راه کلکچال ندارد. اسبی وحشی و دست نیافتنی ست. اسبی سراسر سیاه در دل شب که فقط شب های مهتابی در جاهای دور از اینجا بهشان میرسی. سه ماه تمام هر شب به نوشتن این پانزده صفحه فکر کرده ام و هیچ راه نمی داد به من.شبیه این آدم های الکی معطل شده بود ذهنم. امروز به تنهایی هشت صفحه اش را نوشتم و طرح کاملا دقیقی دارم برای هفت صفحه ی باقیمانده. مدت ها بود اینقدر خوشبختی ته دلم را لمس نکرده بود.
گاهی این وقت ها آنقدر انرژی و عمر از من می برند و قلبم تحت فشار است که فکر می کنم بالاخره روزی میان این همه نشیب های زندگی سودای اسب از سرم بیفتد. اما دقیقا اینجا نوشتمش که یادم باشد شب های مهتابی من اگر که زیاد نبودند ، کم هم نبودند شکر خدا.