صد ماهرو ز رشکش جیب قصب دریده  ( کماکان ورژن بی نظیر نامجو)

شهر من سالن سینمای درجه یکی داشت.  دوازده سیزده سال پیش که از بهترین ها بود در ایران. الان نمید انم. ولی خوب دو خرداد را رد کرده بودیم و سینما رونق داشت. هر هفته پنج شنبه ها با خواهرم می رفتیم سینما سانس آخر. تماشاچی ها جمعا بیست نفر بودیم . هر بار همان آدم ها را میدیدیم. دست های آلوده را همان سالها دیدیم. به نظرمان فیلم ضعیفی آمد. خوب ما چه میدانستیم این سالهایی هم هست ،چارچنگولی و خروس جنگی هم هست.خلاصه نا شکر بودیم. الان داشتم توی تلویزیون می دیدیمش ، والا بازی می کردند! والا فیلمنامه داشت!   سینمای شهر ما مدت هاست تعطیل است.یکی از بهترین سالن های ایران که کلی برایش خرج شده بود به معنای واقعی کلمه تعطیل است. در همه ی سال های عمرم که فیلم می بینم ، آن بیست نفر که هیچ وقت هم نام هم را نپرسیدیم، جز محبوب ترین آدم هایی هستند که همراهشان فیلم تماشا کرده ام.اینجا  آخر ش ، آخر هر چیز فقط آدم ها می مانند. توی ذهن، بی مکان!

آخ که چقدر برف خوب است.  خود ظهور است. با برف امروز یاد آن شعر فروغ افتاده ام که می خواست روی چرخ گاری دستفروش محله شان بنشیند و گیس دختر سید جواد را بکشد. گیس دختر سید جواد را فعلا کاری باهاش ندارم ! اما نشستن روی گاری لبو فروش را در این هوا هستم، چه بسا دختر سید جواد هم دلش خواست.

آدم زمستان دوستی هستم. خصوصا هوای دیشب تا امروز برای من همانقدر برانگیزاننده است که روشن ترین روزهای اردیبهشت. فصل ذهنی مسافرت کردن برای من زمستان است معمولا. یعنی به محض سرد شدن هوا آمار نگاه کردن به نقشه بالاتر می رود. عمیقا سفر طلب می شوم. تابستان ها آنقدر دوست ندارم مسافرت را که این روزها ی خیلی سرد. فکر می کنم هر جا را باید در سرما دید.

گاهی وقتی پنجره باز است و سوز توی اتاق می پیچد و از آن لذت می برم از ذهنم می گذرد که در جنوبی شدن من احتمالا اشتباهی محاسباتی رخ داده!

این هوا ، دقیقا همین هوا که بیرون پنجره است، آنقدر سرد ، آنقدر مرطوب ( بیشتر هم باشد از هر دو بهتر) با باران ریز که مطمئنم در شمال تهران حتما برف است ، این دقیقا هوای محبوب من است. همان هواهایی که فقط باید درش راه رفت ، ساعت ها ،کیلومتر ها همه ی جغرافیای این شهر را شمال را جنوب را .

تقریبا خیلی از کتاب های مهم زندگی ام را قبل از بیست سالگی خوانده ام. خیلی ها را خصوصا ادبیات روس را ، جنگ و صلح و آنا کارنینا  و دولت آبادی ها و احمد محمودها را  کاموها را.  خیلی از کتاب ها را اصلا نخوانده ام مثل جنایت و مکافات را . مدار صفر درجه را تنها به این دلیل نخواندم که نوذر خیلی بد دهن بود ، فحش دادنش واقعا اذیتم می کرد. به کلمات زیبای ذهنم تجاوز می کرد. از بیست به بعد هم خیلی زیاد خوانده ام ولی جز معدودی نام ، اسم همه ی کتاب ها یادم رفته. یادم می رود .این روزها خیلی زیاد به این چیزها فکر می کنم. به کتاب هایی که قرار است بخوانم. قلبم می تپد وقتی به این سن و سال رسیده ا م و می توانم آنا کارنینا بخوانم. مطمئن نیستم که در هفده سالگی نگاه با تجربه ای به آن داشته ام. یا شاید داشته ام. میخواهم تمام کتاب هایی را که از چهارده سالگی به بعد را خوانده ام  دوباره بخوانم. جلال آل احمد را دوباره نخواهم خواند. سووشون را دوباره نخواهم خواند اما کلیدر را چرا. فحش های نوذر را چرا. هدایت را دوباره نمی خوانم، جمال زاده را هنوز هم دوست ندارم بخوانم و خیلی ها را نمی شناسم.

بعضی وقت ها هست در زندگی که مطلقا احساس آزادی می کنم. در ذهن ، در روح و در نمودهای بیرونی زندگیم از همه کس و از همه چیز. تنها این وقت هاست که باور می کنم که "ما ابد در پیش داریم ، هستیم که هستیم "* و خوب تا ابد می توان رمان خواند!

* علامه طباطبایی

کفشای خسته م دم ِ در.*

من آدم پر توانی از نظر جسمی نیستم. اینکه تنم دوام می آورد در فشارهای فیزیکی یا بازنمودهای جسمانی درد به روحم بر می گردد. هر جا که پای طاقت تن در میان بوده من به خاطر توان روحم توانسته ام. خوب من کوهنورد حرفه ای نیستم، سمت ما هیچ وقت دسترسی به کوه آنقدر آسان نیست ، عیدی ، نوروزی بیاید گذرمان بیفتد به روستاهای حوالی و از تپه ای بالا برویم محض خوشگذرانی. به قول دوستی دهاتی  انگار که بهت گفته باشد دهاتی! " شما بچه های شهری"!. من دقیقا نمی دانم تهران اگر این کوهها را نداشت چه می شد؟ فقط حدس می زنم جمع کثیری دیوانه می شدند. بار اولی که می رفتم کوه با یکی از دوستانم بود. قبلش خودم صرفا با هم کلاسی ها دربند و درکه و اینها را رفته بودیم باز محض خوشی. ولی آن چیزی که هدفمند و اساسی باشد را هنوز جرات نداشتم. در حقیقت جراتش را دوستم به من داد . من همیشه کلکچال می روم آنقدر این مسیر خوب است که حتی به این فکر نکرده ام که بروم راههای دیگر را تجربه کنم. بار اولی که رفتیم بالا ، بالا که رسیدیم به من گفت که از پیش از طلوع آفتاب به بی زوری تو فکر کرده بودم و اینکه احتمالا نتوانی ، اما همچین که قسمت سنگی شروع شد و تو پایت را روی اولین سنگ گذاشتی دیدم که تا هر ارتفاعی می توانی. خوب من همین جواب را بهش دادم اینکه تو درست فکر کرده ای و درست دیده ای. الانش را هم با روحم آمدم بالا ! بار آخری که رفتم کلکچال با خواهرم بودیم، آمده بود تهران پیشم.از یک جایی به بعد نرسیده به هر پیچی  می گفتم که آنجا را ببین، بعد از این پیچ  پناهگا ه است. و خوب نبود. بار آخرش که این حرف را زدم دو مرد از کنار ما رد می شدند ، کلی خندیدند ویکیشان گفت  که" هنوز یک ساعتی دارید ها! ولی آفرین ! همینطور ادامه بدین!" توی دلم فکر کردم که" چی فکر کردن؟ من خودم چهارفصل این مسیرم؟ یعنی مارک حرفه ای کفش منو نمی بینن؟!!!" یک ساعت و ربع بعد رسیدیم . هنوز خواهرم گاهی یادش می آید می خندد.

آن روز متوجه شدم که بدنم نمی کشد. که هر بار دلم خواسته بعد از آن پیچ پناهگاه باشد چون کم آورده ام. آنروز شبش فهمیدم روحم نمی کشد.

*گوگوش

امان از بیداد!

تو صف نانوایی مرد جوان آمده و می پرسد: صف انفرادی کجاست؟

بعضی حس ها را نمی شود شرح داد از فرط سادگی و واقعی بودن. اینکه هوا خیلی خوب است. سرد است. باران می آید. و من به طرز فرا انسانی آرامم!

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده!  ( با ورژن بی نظیر نامجو)

این روزها به سرم زده _ به معنای واقعی کلمه به سر زدن آنگونه که پرنده توی اتاق در بسته به شیشه ی پنجره می زند _ که بزنم به جاده .

مدت های طولانی ، وقت هایی که صبح  توی آینه دستشویی  به خودم نگاه می کردم فکر می کردم که یک چیز کم است. بارها و بارها یک چیزی کم بود . نمی توانستم بفهمم که چی اما چیزی سر جاش  نبود. بعد از یک سال و نیم متوجه شدم که مورچه ها. از وقتی که سم پاشی کردم خانه را. در خانه ی من تنها جایی که مورچه داشت دستشویی بود ، لای کاشی ها دو تا درز بود که از آنجا می رفتند و می آمدند. مورچه های سیاه کوچولو. دوستشان داشتم. و البته جز من تنها موجودات زنده بودند که داشتیم در کنار هم زندگیمان را می کردیم. وقتی فهمیدم مورچه ها نیستند حس عجیبی بود. کار من مثل بمباران اتمی تا مدت نامعلوم حیات را در جایی از بین برده بود.

استادم تعریف می کرد که در جایی در هرمزگان که عکاسی می کرده  با رییس روستا آشنا شده به نام سردار. می گفت که می گفته اند که زن سردار بیست و پنج سال است که همسر اوست و در این بیست و پنج سال حتی یکبار هم از خانه خارج نشده. حتی یکبار هم بهش اجازه نداده که مثلا برود پیش پدر و مادرش.

دلم می خواست به دنیای آن زن راه داشتم.

دوست داشتم خانه اش را می دیدم ، آشپزخانه اش را می دیدم ، لباس پوشیدنش را می دیدم. دلم می خواست بدانم سوزن دوزی بلد است؟ نقش هایی که می دوزد چه رنگی اند؟دلم می خواست آن خانه را تصویر می کردم. سال ها از عکس های استادم گذشته ، حالا حتما زن پیری ست و عادت کرده به چهار دیوارش.

دلم می خواست به رویاهای جوانی این زن راه داشتم.

از آن وقت هایی است که با بودن در صلحم. دلم می خواهد هیچ وزنی نداشته باشم برای هیچ کس در هیچ جا. سبک باشم.دلم می خواهد هیچ جایی را اشغال نکنم ، نه در ذهن نه در قلب آدم ها. دلم می خواهد آدمی باشم که آسان می شود ازش عبور کرد. دلم می خواهدمن در راه کسی نباشد. دلم می خواهد در من آنچه هست آزادی باشد و آزادی وسیع باشد.دلم می خواهد اگر چیزی جاریست در خودم و تنم و در خونم و ذهنم و در روحم باشد. از آن وقت ها ست که با  زندگی در صلحم. با ناپایداری. دلم می خواهد درخت باشم.

** به نظر شما زبانِ آرکائیک مشخصا چه تاثیری بر گفتار روزمره و زبان رسمی گذاشته است؟ 

هرجا و هر دوره‌ی گذشته و حال، نه تنها تصویر که صدایی دارد. من می کوشم تصویر و صدای دُوره را پیدا کنم تا بشود شخصیت های اثر را در موقعیتِ تقریبی و با شرایطِ حدودیِ خودشان دید. بدون تصویر روشن داشتن از زمان و مکان اثر و ساختمانِ زبانی و فکری دُوره، شخصیت ها گنگ می مانند؛ مگر اصلا فضای خیالِ خود را خلق کنیم! در نمایش و فیلم ناچاریم از چکیده نویسی؛ و فرقِ بزرگِ کُهن وارنویسیِ صحنه با زبانِ واقعیتِ واقع این است که عمقی است نه عرضی. یعنی در فشردن دوره ای در تنها دو ساعتِ مدتِ نمایش، ناچار است پُرگویی ها و زمان کُشی ها و تعارف ها و اظهارفضل ها و شلختگی های زبان را که بخشی از واقعیتِ آن است از آن حذف کند. و به سودِ چابکی و چالاکیِ حرکتِ نمایش به گوهر و موسیقی و منطق آن نزدیک شود؛ و با این آهنگ و شتابِ معاصر شده، ماده ی اولیه، یعنی زبانِ دوره، زبانِ صحنه بسازد.

بیضایی

دلم می خواهد ساده تر باشم با زندگی. زندگی با من ساده تر باشد. آدم ها ساده تر باشند. همه چیز کوتاه است.هر چقدر طولانی باز کوتاه است. دلم می خواهد بروم سفر .

یکی از فصول تز من با محوریت کتاب مراقبت و تنبیه فوکو نوشته شده روی اثری خیلی تمیز . علت اصلی  انتخابش هم این بود که یک شب در همین حوالی ساعت چهار صبح پانزده هزار آدم رفتند تا صحنه ی اعدام یک پسرک هفده ساله را ببینند که یک قهرمان پرورش اندام را کشته بود و من بهت زده به هر چیزی نگاه می کردم و هر چیزی می خواندم تا کمی درک کنم که چرا؟  من عکس های زیادی از این مراسم دیده ام و مثلا با بچه ی نوزاد و چهار پنج ساله رفته بودند تماشا. از آن روز خیلی بیشتر از جامعه ای که دارم درش زندگی میکنم می ترسم. و روزی نشده که روی چپتر چهار تزم کار کرده باشم و با یاد آوری پانزده هزار نفر/ چهار صبح/ پسرک هفده ساله گریه نکرده باشم.

اسم تو مثل عطر ِ ریخته است.

برداشتی ازغزل غزل های سلیمان/ داوود غفارزادگان

Sometimes I wake come by the door

امروز ده از خواب بیدار شدم. برای من یک پیشرفت است. اگر می دانستم که یک درصد دیشب از نخوابیدن های شبانه نوشتن تاثیر داشته ، حاضرم هر شب بیایم بنویسمش. الان هشت صبح بیدار شدن یک آرزوست!

شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها...*

ساعت خوابم تغییر کرده. شب ها تا چهار ، چهار و نیم صبح بیدارم و بعد تا یازده، دوازده ظهر می خوابم. هیچ اراده ای هم در این زمان نیست، مثل رمضان ها که برای گریز از سر دردهای شدید ناچارم شب را بیدار بمانم و روز بخوابم. خوابم کافی ست ، من هیچ وقت اگر دچار بی خوابی نباشم از خواب نمی گذرم، در تمام عمرم تعداد شب هایی که برای امتحان بیدار مانده ام به ده شب هم نمی رسد و از اینکه خوابم را تلف امتحان نکردم هم خیلی خوشحالم حتی همان چند شب هم وقتی فردا سوالات امتحان را میدیدم به نظرم لازم نبود بیدار بمانم. بماند اینکه خواب های من آنقدر ها خواب هم نیستند و زیاد خواب می بینم و در خواب هم نمی دانم که خوابم. خلاصه این شب ها  هر شب تا چهار بیدارم. دو شب ورزش روزانه ام را انجام می دهم. یک شب ظرف می شورم. نمی دانم دقیقا از کی این تغییر به تدریج شروع شد   ، اما می دانم که حالا از یک ماه بیشتر شده که چهار و نیم زودتر نمی خوابم. شب عالم خودش را دارد، صداهای خودش و سکوت خودش را. فقط دلم می خواهد بخوابم چون روز کار دارم. قبل تر ها برایم نه صبح دیر بود و حالا آرزویم این است که نه بیدار شوم.
بعضی وقت ها توی تاریکی عکاسی با زمان های طولانی را امتحان می کنم ، یا فقط دراز می کشم و مو سیقی گوش می کنم ، یا کارهای آرتم دیگری از این دست. بعضی وقت ها دوست دارم کارهایی انجام بدهم که نمی شود ، مثلا پریشب دوست داشتم همه جا را جارو بکشم نمی شد. یا الان دوست دارم بروم بخاری برقی را از انباری بیاورم ، نمی شود ، نه اینکه بترسم. فقط راستش چون درش خوب بسته نمی شود آخرش باید یکی محکم با پا بکوبم به در. بعد درش هم درست باز نمی شود و باید با خودم تیشه ببرم بگذارم لای در دسته اش را فشار بدهم  که باز شود. نظرتان درباره ی دختری در ساعت دو شب با یک تیشه در آسانسور چیست؟
شما حالا خوابید. من بروم به زندگی برسم، چیزی بخورم و آدم آخرش فقط می تواند چیز بخواند.

*هنگامه

... این نقل مصیبت ، این آستانه ی اندوه را انتخاب می کنیم چون پی لحظه های دور از دسترس می گردیم. دنبال کسی که برای همیشه اسممان را صدا کند. مرد سر سفره نشسته . ناگهانی صدایش می کنند.پسر رسول او را خوانده. دلش نیست که برود. بارو بنه، مال و منال، زن و غلامان این جا هستند.کوتاه می رود. سفره هنوز پهن است که بر می گردد.رهاست. ناگهانی دلش پیش هیچ چیز نیست.زنش را طلاق می دهد و می رود که پیش چشم پسر رسول بمیرد و ما همین را دلمان می خواهد. آدم گاهی دلش می خواهد یکی سروسامانش بدهد.

همشهری داستان آذر 91 / اُف/ نفیسه مرشد زاده.

مدتها بود اینقدر زیبا نوشته ای نتوانسته بود برود سر اصل حال من. سر اصل مطلب .که این نوشته که چقدر ته هر چیز سرگردانی ست برای من.بعد به این فکر می کردم که بعدها از ذهنم گذشته بود  که تو درست نوشته ای  انگارتو ، من، هر کس قونیه ای دارد که دلش می خواهد به آنجا برگردد. به تعداد سرگشتگی ها ی ما آرزوی  قونیه تکثیر می شود در ما.اما شهر گم نشده  همیشه همان جاست ، این منم که راه را گم کرده ام . و کسی نیست انگار که بیاید سر و سامانمان بدهد به اشارتی با دست به راه و یا هست ومن هنوز سواد دیدنش را کمم!

وقت هایی که آشپزی می کنم  هر از چند گاهی ماده ی جدیدی را که زیاد استفاده نمی کرده ام قبلا را وارد مواد آشپزی ام میکنم و آنقدر وقت و بی وقت استفاده اش می کنم که در ناخودآگاهم ثبت شود و طعم ترکیبی اش دستم بیاید. سالهاست این اخلاق را دارم. الان ماده ای که رویش متمرکزم لوبیا سبز است.

جایی از موراکامی می خواندم که کارهای به ظاهر بی اهمیت و کوچک با تکرار مداوم تبدیل به بخشی از فلسفه ی زندگی می شوند و در پس پشتشان معناهای بزرگی نهفته است.


باران نرمی می بارد ،

بعد از مدت ها دارم شکیلا گوش میکنم.

هوا سرد شده.

مث ارابه ی نور رد بشیم با هم...

قبل تر ها هم برایتان نوشته ام. مامان همیشه شمع روشن می کند امشب را توی آشپزخانه. قبلا فانوس هم روشن می کرد. فانوس مال سال های جنگ بود. ما خیلی شب ها توی نور فانوس زندگی میکردیم به خاطر بمباران. یکهو یادم آمدصدای بمباران می آمد من دراز می کشیدم و تا خوابم ببرد به نور فانوس خیره می شدم.

من هم امشب شمع روشن کردم، کامل سوخت و خاموش شد.

پیش خواهد آمد

اسم یک تله فیلم است. الان تمام شد. یک بازیگر داشت که آنقدر خوب بازی کرد ، آنقدر خوب بازی کرد که خدا می داند. بعد از مدت ها نگاه واقعی یک بازیگر ایرانی میخکوبم کرد. فیلم خوبی بود ، خصوصا بعضی سکانس هایش که دست اول بودند. تا آخر فیلم رفتم تا ببینم این بازیگر کیست . خوب سیامک صفری بود و آه از نهاد من بلند شد. یکی از هم کلاسی هایم همیشه به من می گفت بازی های سیامک صفری را از دست نده و من هیچ وقت به حرفش گوش ندادم. حالا باید بروم تئاترها را چک کنم ببینم جایی روی صحنه می رود یا نه. خدایا!

هر چه سنم بالاتر می رود و درکم از زندگی بیشتر می شود ، امام حسین برایم محترم تر می شود تنهاتر و تنهاتر. و اتفاقا در وضعیتی که همه ی داستان های پیرامون اش و همه ی نقاب شده گی هایش روی صورت کسانی که پشت نامش آن کار دیگر می کنند در ذهنم روز به روز کم رنگ تر می شوند.
 فکر می کنم یک روایت  کوتاه از کل عاشورا کافی ست . مردی که نوه ی یک پیامبر و فرزند یک خلیفه بود عمل به آیین دینی واجب را نیمه کاره رها کرد  دست زن و بچه اش را گرفت و با جمعیت هفتاد و دو نفره ای که بیشترشان از افراد خانواده اش بودند رفت جایی تا در نیم روزی کشته شوند و زن ها به اسیری بروند.


دلم کاشی معرق می خواهد. از آنها که توی حرم امام رضا توی قدیمی ترین قسمتند. آنجا نشد از آنها که توی مسجد شیخ لطف الله اند ، اگر هم نشد خوب یک تکه ی آبی از مسجد کبود پس.

اسب سیاه را بنگر!

حس خوبی دارم.

حس خوب و دیر دست داد ه ای ست. حس های خوب اینچنین دیر یابند . داشتم متنی می نوشتم و تمام نمی شد. برای نوشتنش به خلاقیت نیاز داشتم. و وقتی می گویی خلاقیت ، هیچ نسبتی با قاطر های معصوم سر به زیر و گوش به اطاعت کوره راه کلکچال ندارد. اسبی وحشی و دست نیافتنی ست. اسبی سراسر سیاه  در دل شب که فقط شب های مهتابی در جاهای دور از اینجا بهشان میرسی. سه ماه تمام هر شب به نوشتن این پانزده صفحه فکر کرده ام و هیچ راه نمی داد به من.شبیه این آدم های الکی معطل شده بود ذهنم. امروز به تنهایی هشت صفحه اش را نوشتم و طرح کاملا دقیقی دارم برای هفت صفحه ی باقیمانده. مدت ها بود اینقدر خوشبختی ته دلم را لمس نکرده بود.

گاهی این وقت ها آنقدر انرژی و عمر از من می برند و قلبم تحت فشار است که فکر می کنم بالاخره روزی میان این همه نشیب های زندگی سودای اسب از سرم بیفتد. اما دقیقا اینجا نوشتمش که یادم باشد شب های مهتابی من اگر که زیاد نبودند ، کم هم نبودند شکر خدا.