... این نقل مصیبت ، این آستانه ی اندوه را انتخاب می کنیم چون پی لحظه های دور از دسترس می گردیم. دنبال کسی که برای همیشه اسممان را صدا کند. مرد سر سفره نشسته . ناگهانی صدایش می کنند.پسر رسول او را خوانده. دلش نیست که برود. بارو بنه، مال و منال، زن و غلامان این جا هستند.کوتاه می رود. سفره هنوز پهن است که بر می گردد.رهاست. ناگهانی دلش پیش هیچ چیز نیست.زنش را طلاق می دهد و می رود که پیش چشم پسر رسول بمیرد و ما همین را دلمان می خواهد. آدم گاهی دلش می خواهد یکی سروسامانش بدهد.

همشهری داستان آذر 91 / اُف/ نفیسه مرشد زاده.

مدتها بود اینقدر زیبا نوشته ای نتوانسته بود برود سر اصل حال من. سر اصل مطلب .که این نوشته که چقدر ته هر چیز سرگردانی ست برای من.بعد به این فکر می کردم که بعدها از ذهنم گذشته بود  که تو درست نوشته ای  انگارتو ، من، هر کس قونیه ای دارد که دلش می خواهد به آنجا برگردد. به تعداد سرگشتگی ها ی ما آرزوی  قونیه تکثیر می شود در ما.اما شهر گم نشده  همیشه همان جاست ، این منم که راه را گم کرده ام . و کسی نیست انگار که بیاید سر و سامانمان بدهد به اشارتی با دست به راه و یا هست ومن هنوز سواد دیدنش را کمم!