این روزها از خانه بیرون نمی روم. هیجان زده نیستم اما ترسی درونی و عمیق دارم. هر دو سر خیابان من ون گشت ارشاد هست. در مقیاس آنها بی حجاب محسوب نمی شوم پس اتفاقی برایم نخواهد افتاد. اما اگر از سر کوچه رد شوم و جلوی چشمم دختری را کتک بزنند آن لحظه چه عکس العملی نشان خواهم داد. کاملا می دانم سرم را پایین خواهم انداخت و به سرعت دور خواهم شد ، سعی می کنم نبینم. سعی می کنم آسیب نبینم. چون چاره ی دیگری نمی شناسم. و این وحشتناک است. این تا حد آخرزمانی اش وحشتناک است. و این ماهها واقعا توان و زمان سر کردن با این وحشتناک بودن را ندارم.

امروز داشتم به این فکر می کردم که در جامعه ای زندگی می کنم که سال هاست ، قرن هاست ، روزی به بهانه ی چادر سر کردن ، روزی به بهانه ی چادر از سر درآوردن ، آژان هایش زنانش را به مشت و لگد می گیرند. گیرم درشکه شده باشد بنز و قاطر شده باشد پراید.

اگه تن پوش بلند هر درختم...

سیذارتا*


...گوویندا سری به کرنش خم کرد. اشک بی بند و بار بر چهره ی پیرش روانه شد . دریافت مهری شگرف آمیخته با ستایشی فروتنانه او را فرا گرفته بود. این بار برابر مردی اجنبان نشسته لبخندش او را به یاد همه ی چیزهایی می افکند که در همه ی زندگی دوست داشته بود و هر چیز که در زندگی او ارجی داشته یا پاک و ستودنی بود: سر بر زمین سود!


*اینجای داستان ، یعنی پاراگراف آخرش را دوست دارم. آن وقت ها یعنی سال هفتاد و نه با جمله ی " سر بر زمین سود" گریه هم کردم. الان حسی به من نمی دهد ، عوضش معنا دارتر است برایم.آخرین باری که خانه بودم این کتاب را از کتابخانه ام در آنجا آوردم و کلی هم به خودم خندیدم که با آوردنش معلوم شد من هنوز فرهنگ آپارتمان نشینی ندارم .من در تهران  دنبال کسی می گردم ازش کتاب امانت بگیرم چون جا برای کتاب های تازه ندارم. الان که اسم تو را خواندم فکرکردم شاید برای همین بوده ، اینکه آدم بنویسدگووییندا سر بر زمین سود!


دیو بر تخت سلیمان چو سلیمان نشود

The Fellowship Of The Ring

The Lord of The Rings _ Part One

J.R.R.Tolkien

...There lie the woods of Lothlorien! said Legolas. That is the fairest of all the dwellings of my people. There are no trees like the trees of that land. For in the autumn their leaves fall  not, but turn to gold. not till the spring comes and the new green opens do they fall, and then the boughs are laden with yellow flowers, and the floor of the wood is golden, and golden is the roof, and its pillars are of silver, for the bark of the trees is smooth and gray...

*Fahrenheit451

هیچ وقت فکر کرده اید که اگر شما شخصیتی  در فارنهایت *451 بودید، دوست داشتید اسمتان چه باشد؟من خیلی به این فکر کرده ام و هنوز جوابی ندارم .

*دمایی است که کاغذ در آن شروع به سوختن می‌کند.

*رمانی از ری بردبری که دو روز پیش  درگذشت و تروفو یک فیلم عالی با اقتباس از آن ساخت ، یکی از غریب ترین فیلم هایی که به عمر دیده ام.

در کودکی هایم  کافی بود به یک تصویر نگاه کنم تا برایش داستان های مختلف بسازم. زمان را می چرخاندم می رفتم پیش از آن تصویر، پس از آن تصویر. آدم ها را می بردم وسط زندگی در مکان های ناشناخته . حالا هم همینگونه است و علاوه بر آن خواندن یا حتی یک اسم باعث می شود داستان ها بسازم از تاریخ و زمان پیرامون آن ، مثلا همین امروز صبح که ناهید از روی خورشید عبور می کرد ، عبورش در صد و سی سال قبل چطور بود؟ جهان صد و پنج سال پس از این چه شکلی ست؟ دریاچه ارومیه زنده است؟ نسل وال ها ی سفید منقرض شده یا نه؟ یا امروز عصر ، همین تک خط و دیدن تصویر مقبره ها ، قبرهای "شهدای جنگ چالدران" در مجموعه شیخ صفی الدین اردبیلی و یا خواندن همین تک جمله که "بازار تبریز بزرگترین بازار سرپوشیده ی دنیاست که به خاطر قرار داشتن در مسیر راه ابریشم اهمیت فراوان داشته." به همه چیزشان فکر می کنم ، به بازرگانان چینی و اسپانیایی وقتی از تبریز عبور می کنند، به لباس ها ، غذاها ، عشق ها ، کودکی ها ، زن های مستوره و هر چیزی که در زندگی آدمی نفس می کشد و البته حماسه ها. 

جایی در مصاحبه های کیارستمی چه نیکو می شنیدم _نقل به مضمون_ از او که رویا دیدن یکی از نعمت های خداوندی ست ، رویا را اگر از انسان بگیری یکی از اصلی ترین چیزهایی را که به آن زنده است از دست می دهد

دلم می خواست ایران جای آباد تری بود .با مردمانی خردمند تر و شاد تر.

Nadia Comăneci *

ورزش یکی از علائق زندگی من است، از تماشایش لذت می برم. تنیس ، اسب سواری ، والیبال ، بسکتبال ، ژیمناستیک ،... هر ورزشی را که پا بدهد تماشا می کنم و اگر سطح بالایی داشته باشد خیلی هم لذت می برم و خودم  را به جریان بازی می سپرم ، اما با افزایش سنم از تنیس و اسب سواری بیشتر لذت می برم. و هر آنچه که با رقص نسبتی دارد. این روزها که دو برد شیرین و لذت بخش داشتیم در والیبال یادم به سال های دوری افتاد که خودم حرفه ای ورزش می کردم. حس بسیار عمیق رویایی در ذهنم جان گرفت.بدمینتونیست بودم و خیلی زود شکفته شدم و به نوعی سهم منحصر به فردی در مدال تیمم داشتم که با برنز انفرادی خودم تکمیل شد. با رقبایی که چند سال بود تمرین می کردند در مقابل سه ماه بازی من. وقتی شما در سطح بالا ورزش می کنید و موفق می شوید بدون شک چشمتان به تیم ملی ست. بدون شک هدفتان را بزرگ بر می دارید که حضور بین المللی ست. فقط آدم هایی که واقعا ورزشکاران خوب محسوب می شوند معنی این کلمات را درک می کنند، یک ورزشکار خوب مطلقا نگاه مستقیمی به المپیک دارد. یادم است آن سال ها وقتی به تیم ملی بدمینتون بانوان  فکر می کردم یاد مرداب می افتادم یادم است ته ته خط بود و بعدش هیچ. در خیلی ورزش ها هنوز هم همانگونه است. من کاملا درک می کنم با تمام وجودم که چرا بانوان فوتبالیست ایرانی حاضرند با این لباس های مسخره در میادین ظاهر شوند، این روزنه ها آنقدر دشوار و دیر باز شده اند که به هیچ قیمتی نباید از دست داده شوند. برای رویای فردی و برای رویای تاریخی.

این روزها به شکل بسیار غلیظ پر رنگی رویای المپیک در من زنده شده. گاهی فکر می کنم که باز بروم تمرین هایم را شروع کنم و برگردم به مسابقات حرفه ای نه به خاطر المپیک به خاطر من. اما بدمینتونیست حرفه ای بودن سنی دارد  که برای من تمام شده.تقریبا هر بچه ای در خانواده ی من که یاد گرفته راکت به دست بگیرد ، اصول ابتدایی بازی   را از من آموخته و این تنها امکان  تکثیر رویاهاست.

* ژیمناست رومانیایی که در دوران کمونیزم از کشورش گریخت و تابعیت آمریکایی گرفت و در المپیک آتلانتا رییس هیئت داوران ژیمناستیک بانوان بود. یادم است تمام مردهای فامیل که وقت قهرمانی او نوجوان بودند او را یادشان بود که در یک المپیک در چند ماده ده شده بود. میگفتند که آ! نادیاس!

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

هر چه زمان بیشتری از عمر می گذرد ، همه ی آن چیزهایی که حتی خیلی محال به نظر می رسند ، تا آنجایش که اراده ی من  قادر است، دیگر آنقدرها هم محال نیستند.  نفس دشواری کم نشده، آگاهی من به مرگ مدام تر می شود.  آدمی هستم که به ابدی بودن روح انسان باور دارم. قطعا جهان پس از مرگ را هم می پذیرم ، مرگ آگاهی ام ، عمقش ،  پیوسته تر شدنش، حزن برخاسته از آن  که در من آمد و شد می کند به من و آدم هایی که دوست دارم و دوستی ها و دوست داشتن هایم مربوط می شود، می ترسم در جهان پس از این هم را نشناسیم. از کنار هم رد شویم بی آنکه یاد هم مانده باشیم در حالی که اینقدر اینجا می توانستیم شایسته باشیم.

سکه ها

اصحاب کهف چرا باید می رفتند توی غار؟ خوابیدن با مردن چه فرقی داشت ؟ چه چیز را قرار بود به چه کسی ثابت کند؟ به خودشان؟ به مردم زمانی که بیدار می شوند؟ به ما؟ همیشه فکر می کردم که کلید واژه خفتن و دوباره برخاستن بود، حالا فکر می کنم کلید واژه غار است ، هر چند که نمی دانم چرا.

متاستاز

داشتم درباره ی متد آموزسی مدرسه باهاوس آلمان تحقیق می کردم. این مدرسه ی هنری از سال 1919 تا 1933 برپا بود و بعد رژیم نازی مدرسه را بست. معلمانش اغلب به آمریکا رفتند و بعضی از آنها هم یهودیان آلمانی بودند. در نتیجه بسیاری از ساختمان های ساخته شده در تل آویو در دهه ی سی  با سبک معماری باهاوس ساخته شدند. حدود 4000 ساختمان. اینها یعنی ابتدای راه ساختن یک شهر بدون تاریخ.

چند وقت پیش در مترو کنار دستم خانم معماری نشسته بود که کتابش را ورق می زد. طرح های این کتاب مربوط بودند به شهر من یکی از بی شمار شهر های با تمدن کهن و چند هزار ساله ایرانی. سر صحبت باز شد و با هم درباره اش خیلی حرف زدیم. یکی از تصاویر مربوط به سر در بسیار با شکوه دویست ساله ای بود از یک خانه که یک شبه نابود شده بود. 

شهر تل آویو به خاطر مرکزیتش در دارا بودن ساختمان هایی که به سبکی تاثیر گذار و مهم در تاریخ معماری مدرن ساخته شده اند به عنوان میراث فرهنگی شناخته شده. 


پشت خط قرمز ایستگاه مترو منتظر اومدن مترو بودم. ایستگاه امام. یه دختر خانم کمی جلوتر از من اونور خط ایستاده بود. یک خانم قد بلند حوالی پنجاه سال رو کرد بهش با لحن غیر مودبانه ای گفت :شما چند ساله داری مترو سوار می شی؟

_ نمی دونم ، از همون اول  _ خوب این همه ساله داری مترو سوار میشی و هنوز نمی دونی که باید پشت خط قرمز بایستی؟  _ اتفاقا داشتم به همین فکر می کردم که باید بیام پشت خط

خانمی لب سکو ایستاده بود ، یه جورایی کمی اونورتر سکو تو فضا معلق حتی! رو کرد به خانم همه چیز دان و گفت:ای خانم اگه توکل کنید ، هیچ طوری نمیشه، همه چیز دست خداست .  _ این چه حرفیه خانم عقل به خرج دادن چه ربطی به این حرفا داره   _ این نشون میده که اعتقادات شما مشکل داره   _ چه حرفیه، همین حرفا رو زدیم که این وضع مملکتمونه...

رو کردم این ور یه خانمه گفت : چی میگن؟ گفتم که هیچی. به خواهرش که کنارش ایستاده بود گفت ، ولی خسته شدیم ها ، کلی را رفتیم کاش ماشین آورده بودیم . خواهرش گفت : عب نداره ، به همین میگن تهران گردی خوب ، زنجانم بیایم میگن زنجان گردی حالا اگه مترو ی اونجام را بیفته خوبه. ازش پرسیدم اهل زنجاین؟ گفت آره. پرسیدم زنجان دارن مترو میسازن : گفت : نه.

مترو اومد و همگی سوار شدیم.