این روزها از خانه بیرون نمی روم. هیجان زده نیستم اما ترسی درونی و عمیق دارم. هر دو سر خیابان من ون گشت ارشاد هست. در مقیاس آنها بی حجاب محسوب نمی شوم پس اتفاقی برایم نخواهد افتاد. اما اگر از سر کوچه رد شوم و جلوی چشمم دختری را کتک بزنند آن لحظه چه عکس العملی نشان خواهم داد. کاملا می دانم سرم را پایین خواهم انداخت و به سرعت دور خواهم شد ، سعی می کنم نبینم. سعی می کنم آسیب نبینم. چون چاره ی دیگری نمی شناسم. و این وحشتناک است. این تا حد آخرزمانی اش وحشتناک است. و این ماهها واقعا توان و زمان سر کردن با این وحشتناک بودن را ندارم.
امروز داشتم به این فکر می کردم که در جامعه ای زندگی می کنم که سال هاست ، قرن هاست ، روزی به بهانه ی چادر سر کردن ، روزی به بهانه ی چادر از سر درآوردن ، آژان هایش زنانش را به مشت و لگد می گیرند. گیرم درشکه شده باشد بنز و قاطر شده باشد پراید.