از غریب ترین لحظه های زندگی آدم وقت هایی ست که در می یابد که دلباخته ی کسی یا چیزی شده.اینکه می فهمی ذهنت ، نگاهت ، زندگی ات سوی کسی دارد ،سمت کسی گیر کرده.دست کم برای من در زندگی شخصی ام بدون استثنا تمام این لحظه ها ، ناگهان بوده اند. ناگهان تمام قد در یافته ام که ...میشده آن آدم را مدت ها ، شاید سال ها ببینم و بشناسم و یا آن چیز مدت ها در پیرامون روزمرگی هایم باشد و بعد به یکباره همچون وحی نازل شده باشد. به یکباره در یافته باشم که این حضور چه حجم غریب و وزین و پیوسته ای داشته در من و در زندگی من.
نرگسی را تصور کنید که مدت هاست فهمیده دلباخته ی سرو بالا بلند رو به پنجره اش شده. به معنای واقعی کلمه دلباخته و نمی دانم می داند و فهمیده یا نه و نمی دانم چطور می توانم که بفهمم که فهمیده یا نه. کاش زبان درختان را می دانستم.
حس غریبی ست که به خاطر یک درخت به چهار دیوار و یک محله پابند شده باشی.حس غریبی ست!
توی کوچه بغلی مهد کودک و پیش دبستانی هست که چون پنجره های اتاق من جنوبی اند همیشه صدای کلاس پیش دبستانی را می شنوم.
نرگس می تواند سرود "ای ایران ای مرز پر گهر را " برایتان از بر بخواند.با ورژن آناهیتا ، یا امیر حسین یا پارسا! سه سال است ، هر روز صبح در فاصله ی زمانی نه تا یازده صبح بچه ها آن را تمرین می کنند. سه سال هر روز سال تحصیلی من دارم به بچه ها ، سرودها ، صدای معلم و هر چیزی در این فضا گوش میکنم. گاهی واقعا فضای بکتی ست برای من. گاهی وقتی به صبوری خودم و پذیرفتن این وضع فکر می کنم ، می خندم. شیطان ترین شاگرد پارسال پارسا بود. امسال هم یک پارسا دارند.می دانید؟ بچه ها هنوز با همان اعتقاد و صدای بلند سرودها را می خوانند که انگار تا حنجره هایشان باد نکند ایران مرز پر گهری نمی شود.یادم است ما هم همینطوری سر صف صلوات می فرستادیم. معلمشان مدام فریاد می زند که بلندتر بلندتر و من واقعا درکش نمی کنم که چرا بلندتر . بالاخره که هر روز که بخوانند ، نه ماه ، یک سرود توی مغزشان که می رود که.
به ما سرود یاد نمی دادند. من آن سرود قبلی را تا بخواهم یاد بگیرم عوض شد. اینجوری شروع می شد : شد جمهوری اسلامی به پا که هم دین دهد هم دنیا به ما. داد؟ماها اوج لذتمان خواندن اول سرود شهید بود " اووم اوو او اوم او او او او او اوم ... به لاله ی در خون خفته ، ...
نمی دانید چه حس عجیبی ست وقتی هر روز صبح کودکان شش ساله " ای ایران ای مرز پر گهر می خوانند" تجربه ی بسیار غریبی ست برای من توی رخت خواب. گاهی فقط می نشینم. گاهی می خندم اما بیشتر گریه می کنم.تجربه ی صدای کودکان و حنجره های باد کرده شان و ترانه ای که اینقدر تاریخ خونینی دارد و اینقدر معصومانه همه درش سالها فقط آهنند هر روز تازه است خصوصا آنجا که بچه ها گاهی چند بار می خوانند که " کی ارزشی دارد این جان ما " که دیگر واقعا آخر زمانی ست.
این روزها که باران اینقدر عالی ست مدام به این فکر می کنم که کاش سرود ملی ما : باز باران با ترانه بود...فکر می کنم وقتی که این شعر را بخوانی ، دیگر هرگز آدم پیش از آن نخواهی بود. دلم می خواست توی سرود های ملی و حماسی قهرمانانش کودکانی بودند که توی جنگل ها می دویدند و آخرش فکر می کردند که: هست زیبا هست زیبا هست زیبا...
دلم آدم های عمیق می خواهد.
رفته ام عضو فیسبوک شده ام چون بچه های کلاس عکاسیمان گروه تشکیل داده اند و می خواستم در جریان کارهایشان باشم. خوبیش این بود که متوجه شدم اسم هم کلاسی های دوران لیسانسم را یادم رفته ، دوستان دبیرستان که جای خود دارد. هر چه فکر کردم که آیا در زندگی گم شده ای دارم یا خیر ؟ دیدم که خیر. هر چه فکر کردم که ببینم آیا دلم برای کسی تنگ شده یا خیر؟ دیدم که خیر. هر چه فکر کردم که آیا کسی هست که بخواهم ادش کنم یا نه یادم افتاد که تقریبا از آخرین باری که کسی را در جایی اد کرده ام تقریبا هفت سال پیش بوده در یاهو مسنجر و یادم آمد که من معمولا کسی را اد نمی کردم ، آنها مرا اد می کردند و من این اخلاق ذاتی درم مانده و حتی برای یکی دو دوستی که خیلی زیاد دوستشان دارم و برایم مهم اند و بارها دعوتم کرده اند به فیسبوک پیام گذاشتم چون خجالت می کشیدم درخواست اد کردن بفرستم! بعد اینها جز معدود آدم های عمیقی هستند که دعواهایمان را هم کرده ایم. رفتم صفحه های دایی و خاله و خاله زاده و تمام متعلقات فامیلی که در لیستشان هست را دیدم و از خودمپرسیدم آیا می خواهم فامیل اد کنم یا خیر؟ دیدم که خیر! یکی هم اینکه متوجه شدم که چقدر پسران زندگی من تعدادشان کم بوده. یعنی هر چه فکر کردم که نام پسری را به یاد بیاورم که زمانی برای من به عنوان دختر جالب بود و حالا بخواهم حال و احوالش را پی بگیرم کسی یادم نبود، از خودم کمی نا امید شدم!!
مدت هاست که دلم برای آدم ها تنگ نمی شود. دلم برای آدم ها تنگ می شود اما. مثلا دیشب داشتم اتفاقی به حرف های مسعود بخشی با برنامه ی هفت گوش می دادم، تهران انار ندارد را مدت هاست که دارم و هنوز ندیده ام ، اسم اثر را همان وقت ها دوست داشتم و مثل وقت هایی که فکر میکنم جاودانه ام ، آنقدر از اسمش خوشم آمد که فکر کردم بروم سینما برای همیشه از دستش می دهم و حالا نبینمش، علی الاخصوص که تابستان هشتاد و هشت بود. یکبار هم که خواستم ببینم ، اولش را که دیدم دیدم که دارم اثر را از دست می دهم.ندیدم. خلاصه دیشب داشتم حر ف های مسعود بخشی را می شنیدم ، یکهو دلم برایش تنگ شد. یکهو دلم برای این تشخص که مدت ها بود در آدم های کمی دیده بودم تنگ شد. صدایی که از جایی بسیار دورتر از فضای ذهنی و فکری مجری می آمد و از دغدغه های فیلم سازی اش حرف می زد.دلم برای آدم هایی که واقعا دغدغه ی چیزی را دارند تنگ شد.
دلم برای مسعود بخشی تنگ شد و طبیعی ست که یکراست دلم برای کیشلوفسکی تنگ شد.
آن وقت ها دلم هم کلاسی عمیق می خواست، نبودند یا اگر بودند و دختر بودندکافی بود یکی از پسرهای هم کلاسی به من سلام کند و دشمنم شوند و از بخت عجیب من به نظر پسر ها دختر فرهیخته و با سواد و متشخصی بودم که بهم باید سلام می کردند. پسرهای عمیق کم بودند و حوصله ام سر می رفت. فامیل که من همیشه در اقلیتشان بودم .
دلم آدم هایی می خواهد که کسل کننده نباشند. دلم دعوا می خواهد. چون معتقدم فقط در دعواست که معلوم می شود چقدرآدم ها عمق دارند و کسل کننده نیستند و اهل مصاحبتند و حاضرند به هر چیز جدیدی چنگ بیاندازندو اگر بلدش نیستند کشفش کنند!ولی هر چه به دنبال موضوع دعوا کردن می گردم چیزی به ذهنم نمی رسد. یعنی دلم برای کسانی که سرشان درد می کند تنگ شده و اکثر آد م هایی که میبینم سر درد دارند ، سرشان برای چیزهایی درد می کند که خوردن یک استامینوفن برایش هم نفله کردن قرص تلقی می شود.
استادم برایم نوشته که "هر چه زمان بیشتری می گذرد همه چیز سخت تر می شود و به دلگرمی بیشتری نیاز دارم." دلم برای دلگرمی بیشتر تنگ شده.
le Piccole Virtu
فضیلت های ناچیز/ ناتالیا گینزبورگ/ محسن ابراهیم/ هرمس
حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند .
تورا دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .
تو نیستی
و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود .
و من
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد.
رضا بروسان
همیشه دمی هست در درونم که با قلبم لمس می کنم که چیزی تمام شده.برای من امروز پرواز با هواپیما در ایران. هواپیمایی ملخی سوار بودم که قشنگ باد می بردش. چشم هایم را بسته بودم که با تکان شدیدی از جا پریدم و آنقدر دسته ی صندلی را محکم گرفته بودم که خانم کنار دستی ام مادرانه تا آخر پرواز دستم را در دست گرفته بود. به یکباره ظرفیت اینچنین سفر کردن را در درونم از دست دادم. اصلا از مرگ نمی ترسیدم. اما از چنین حس عدم امنیتی که یکباره در درونم رسوخ کرد همانقدر یکباره درونم تهی شد ، پژمرد.
بار اولی که بعد از سال ها ترسیدن پرواز کردم آنقدر از بالا دیدن زمین برایم عجیب و خلسه آور بود که تا چند ماه در حالی زندگی کردم که هیچ وقت نتوانستم بنویسمش، تا مدت ها همه چیز را شسته و در ابعاد دیگری می دیدم. تا مدت ها از کوچکی و بزرگی آدم دلم نوسان داشت. یکی از عجیب ترین حال های زندگی من بود که اگر به خرداد هشتاد و هشت گره نمی خورد در ادامه ی مسیر یکه اش حتمادر من به جاهای دست نایافته ای می رسید. چقدر دلم می خواست آن حال را می نوشتم ، چقدر احساس تنهایی می کردم بعدش.
امروز و پرواز قبلی ام آنقدر نا امن و حاصل زندگی دست پایین بود که حالا که نشسته ام و می نویسم از این تمام شدن یکباره ی پرواز _که اینقدر زیباست _ در درونم ، یک پاییز گریه کرده ام...
باتمام وجود غمگینم