Aura
حوالی ده شب بود. توی سالن مترو ولیعصر بودم. آدم های کمی بودن. تا نشستم خانم صندلی اونوری رو کرد به من که :سکه ی تلفن داری؟ گفتم که نه! مانتویی بود با یه روسری بلند ، محجبه بود. میانسال. تو کیفم رو نگاه کردم. سکه داشتم . بهش گفتم ، چند تومنی. گفت: پنجاه، بیست و پنج. پنجاهی کوچیک داشتم. بلافاصله گفت: دانشجویی؟ می خواست سر صحبت و با من باز کنه . گفتم که نه! چند دقیقه گذشت ، مترو هنوز نیومده بود. رو کرد به من و پرسید: به نظرت قیمت سکه باز پایین میاد؟ گفتم: نمی دونم. مترو اومد . حواسم بود که از اون دری که اون سوار میشه سوار نشم. حلقه ی ازدواح نداشت. یکی دو ایستگاه بعد ، خانمی که با ما سوار شده بود رو کرد بهش و پرسید : از کدوم ایستگاه سوار شدیم؟ زن گفت: نمی دونم. دروازه شمیران پیاده شد.
بل و سباستین ( و اینکه من شبیه سباستین هم بوده ام در مقاطعی از کودکی )
عید مادر سگ نوزادی او را توی باغ رها کرده بود. عید نه ، یکی دو ماهی قبل ترش . برادرزاده هایم بهم زنگ زدند و خبرش را دادند. وقتی رسیدم با یک سگ بزرگ مواجه شدم که هزار تا مهربانی و آدم بودن توی نگاهش دارد. مثل خیلی سگ های دیگر. من همیشه قرار است توی خانه ام سگ نگه دارم. سگه سیاه بود عین چی، تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم بل که سفید بود عین چی _همیشه از این آدم هایی که اسم گربه شان را می گذارند مخمل مثل چی خوشم نمی آمد_ خواهرم و بچه ها کلی به من خندیده بودند. از همان شب سرد زمستانی که کودک یتیم رها شده بود نگهبان اسمش را گذاشته بود مشکی و حالا به این اسم واکنش نشان می دهد، با در نظر گرفتن سلیقه ی نگهبان و کاراکترش به این نتیجه رسیدیم که می توانسته اسمی خیلی بدتر از این بوده باشد و با سپاس از خداوند متعال حالا همه مشکی صدایش می کنیم.
مهاجران
بالاخره تمام شد. همش فکر می کنم که حالا لوسی می توی مزرعه جدید شان چه می کند؟ چه جک و جانورهایی نگه می دارد؟ آقای پاپل چی؟ حالا صاحب چند مزرعه است؟ کوچولو جفت پیدا کرد؟
نوبتی هم که باشد نوبت پرین و پالیکار است.
به یکباره به جمع هم کلاسی ها و هم راه هایت نگاه می کنی و می بینی بیشتر از نصف آنها در حال انجام امور مهاجرتند. امروز به یکباره متوجه شدم همه چیز چند پاره می شود و همه چیز می شود فاصله. تفاوت آنها با نسل های قبل تر مهاجران این است که می دانی او بر نمی گردد. آنها بر نمی گردند. چه کسی این روز را برای ما می خواست؟
پیش از غروب*
آدمی به آن سوی اندوه می رسد.
اوپانیشادها _کتاب های حکمت
* Before Sunset/ Richard Linklater/2004
مواظب باش! مورچه ها می آیند*
همیشه فکر می کنم وقتی انسان چیزی یا مفهومی را عمیقا تجربه کند و برایش زحمت بکشد نگاهش به آن ساده تر می شود. در آن مورد نگاهش به زندگی. مثلا اگر جنگ را زندگی کرده باشی نگاهت به آرزو و امکان در صلح بودن دست یافتنی تر و ساده تر است چون میلیونها بار پرسیده ای که چرا جنگ وقتی میمیریم؟ یا اگر فراق عشق و هجران یار را تجربه کرده باشی نگاهت به همراه بودن و امکان با هم بودن با کسی که دوست داری ساده تر است. چون روزی هزار بار فکر کرده ای که چرا فراق وقتی عمر کوتاه است. چرا هجران وقتی عمر کوتاه است؟
به این فکر می کردم که نگاه ما به زندگی ساده نیست چون با تجربه ی مرگ مرده ایم دیگر. چون با تجربه ی مرگ زندگی ساده نمی شود، نیست می شود.
* دفتر شعری از رسول یونان
غیبت الجب*
* یوسف
این اواخر متوجه شده ام که صدای پرندگان برایم هویت پیدا کرده. نه اینکه بهشان گوش نکرده باشم یا برایم وجود نداشته باشند. اما هیچ وقت اینقدر برایم اهمیت نداشته صدای یک پرنده. اینقدر بودن و نبودنش برایم فرق نداشته.اینقدر صدای هر کدامشان برایم یک نیاز نبوده. نمی دانم دقیقا چقدر ربط دارد به میزان بیگانگی افزایشی ام با صدا های انسانی و یا بالا رفتن سنم. اما می دانم که بلبل پشت پنجره وقتی هست ، صرفا یک بلبل پشت یک پنجره نیست که هست. وزن دارد. یا صدای بال کبوترها وقتی از کنار پنجره ام عبو رمی کنند و یا صدای کلاغ های رهگذر.
دلم می خواسته زندگی ساده تر می بود. من
و آدم هایی که دوست دارم در هم و با هم ساده تر بودیم.به اصل نزدیک تر
بودیم. و اینطور نیست. ساده نیست و من از آدم ها و آدم ها از من و همه مان
از اصل دوریم.
باز گشتن به صدای پرنده ها ، باز گشتن به صدای پرنده هاست.
با دشواری باید درآویخت. همهی زندگان با آن درمیآویزند. هر موجودی با مشکلات و موانع میجنگد تا به شیوهی خویش نمو کند و از خود دفاع نماید و صورتی یکتا که خاص خود اوست بپذیرد. ما با همهی نقصان دانش خویش باید این نکته را به یقین بدانیم که با دشواری باید درآویخت. تنهایی خوشست زیرا که دشوار است. دشواری هر امری خود دلیل است که باید بدان توجه کرد. عشق نیز خوشست زیرا که دشوار است. عشق آدمیی به آدمی دیگر شاید برای هر یک از ما دشوارترین ریاضتها باشد.
بانوی اردیبهشت.
و به این فکر می کنم که دارم اردیبهشت را نفله می کنم و خوب می دانم که تا تزم را تحویل ندهم این احساس نفلگی در روزهایم جریان دارد.
خوشبختانه ماه می شروع شد. آوریل یک دردسر واقعی بود . هر بار به صفحه ی موبایلم نگاه می کردم و کلمه ی آوریل را می دیدم. در ذهنم تکرار می شد که april is the cruelest month* هیچ سالی به این خط اینقدر فکر نکرده بودم. اواسط آوریل بالاخره نورتون بزرگه را درآوردم و تا بند اول شعر خواندم ، دیدم که نه . بهتر ازست منتظر روزهای زیبایی اندر زیبایی می و اردیبهشت بمانم. از دوازده دیشب که چشمم به موبایل افتاد در ذهنم می پیچد the lady of may و به روی خودم لبخند می زنم.
the wasteland*
لوسی می
بین من و خواهرم من لوسی می بودم و خواهرم کیت. تفاوت سنی مان رنگ موهایمان و حتی بسیاری از وجوه شخصیتی مان به آنها شبیه بود. این بود که من لوسی می بودم و او کیت و شیفت هایی که ظهری بودیم ، تمام راه را می دویدیم که بالاخره وسط سریال برسیم و ببینیمش. من هنوز هم هر وقت این سریال را پخش میکند می نشینم نگاه می کنم. این روزها دیگر قسمت های آخرش است .
این روزها این بوی محوی مدام می پیچد توی خانه و من فکر می کنم که چه آشناست و مرا یاد جایی می اندازد که با حس سفر همراه است و کلی عصر های مسافرت ها را به خاطرم می آورد. بوی سیگار همسایه است. بوی اتاق هتل ها ، بویی که با هیچ چیز پاک نمی شود حتی با گشودن همه ی درها و پنجره های رو به چنار ها.
ونک
گفت: آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو!
مشد نابات پاینده*
...ننه بگم آغا داشت می مرد..ننه دای با قاشقچی طلایی جهاز پنجاه سال پیش خودش ، چیزی به حلقوم بگم آغا می ریخت.
گفته بودم:" ننه دای بگم آغا چسس؟"
"دارد می میرد!"
"پس چرا چایی بهش می دی؟"
"دارم گل گاو زبونش میدم جون داشته باشه جون بدَد!"...
*سلمان باهنر _همشهری داستان اردیبهشت نود و یک
اگه تو جوی کوچه آب سیاه آبی بشه...
بدون استثنا هر روز صبح را با نگاه کردن به آسمان آغاز می کنم. سال هاست. در هر جایی که زندگی کرده ام. شب ها حتی در زمستان با پنجره های باز و پرده های جمع شده زیر پنجره می خوابم تا چشم که باز می کنم آسمان باشد، نور باشد. و بعضی روزها آنقدر رویایی ست آبی بودن هایش که دلم خواسته کاش می شد آسمان را در آغوش گرفت.
داشتم فیلم مستندی می دیدم درباره ی نجوم که نور خورشید به زمین که می رسد در برخورد به مولکول های جو در جذب و دفعش به خاطر رنگ غالب آبی جو را آبی می کند. بعد دوربین از زمین دور شد از جو گذشت ، فضا سیاه شد و کهکشان راه شیری شد نقطه ی نورانی کوچکی در میان نقطه های نورانی کوچک دیگر. دلم گرفت. دلم برای آسمانم که میان این همه سیاهی اینقدر عزیز آبی ست تنگ شد. تپید.
از شش صبح ، مسجد محله هوس کرد مداحی پخش کند. وقتی که قطع می شود وسطش صلوات می فرستند. شب دیر وقت خوابیده بودم و پریدن با صدای مداحی از خواب واقعا استرس زا بود. واقعا تحملش دشوار بود اما فکر کردم زنگ زدن به صد و ده بیهوده است.این وسط ها خواب دیدم رفته ام پیش پیش نماز مسجد تا باهاش گفت و گو کنم و اینکه این کار در روز تعطیل به هر دلیلی درست نیست. توی خواب قانع شد.توی بیداری نرفته بودم اما! حوالی نه و نیم با ذهن واقعا آشفته توان پا شدن پیدا کردم اما یک چیز. سال ها بود اینقدر ممتد صدای مداحان توی گوشم نپیچیده بود. لحنشان ، کلمات دور بودند اما آه و ناله و تسلطشان برحنجره بدون کلمه بیشتر شبیه بازی آمد تا سوز واقعی.همین مداحان معروف همین حاج ها که زیاد تبلیغشان می شود. همه شان یک دروغ بزرگ به نظرم آمدند. مساله هیچ وقت صدا نیست. مساله هیچ وقت تسلط صرف به دستگاهها نیست. مساله در این موارد سوز است. که ملای کور بد صدا و بی سواد محله ی کودکی من می دانست و حاج آقاها ازش دورتر از این حرف ها هستند. از صبح به این فکر می کنم که ساعت شش صبح حتی قبل از طلوع آفتاب پخش کردن مداحی با صدای بلند بلندگو برای جماعت اندکی که در مسجداند و فکر می کنند کارشان در شان دین و امامت است پس حق دارند و جماعت بیشتری که خوابند ،آنهم عین این صداها، چقدر آشکار تعبیر واژگون شده ی آیین های مذهبی در زندگی ایرانی ست وقتی در ایران حوالی این دهه ها نفس می کشی.
دن چاون. داستانِ پشیمان. ترجمهی امیرمهدی حقیقت.
اصل نوشته در وبلاگ شمال از شمال غربی.
the amber time machine
فیلمی بسیار جذاب و خیال انگیز درباره ی کهربا و فسیل های باقی مانده در آن و اطلاعاتی که فسیل ها در اختیار پژوهندگان قرار می دهند. از سری مستند های بی بی سی که توسط David Attenbborough نوشته و اجرا شد او دست اندر کار بسیاری از مستند های باشکوه بی بی سی ست.
یواشکی
باد به سراغ تو میاد...
میکند روز سیه بیگانه یاران را ز هم
خضر در ظلمات میگردد ز اسکندر جدا
صائب تبریزی .(آرامگاهش رو دیدین؟ از جاهای خوب خداست در ایران؟)
like someone in love
جنشواره ی کن امسال از دو جهت برایم جذاب است. اینکه می خواهم بدانم ترکیب کیارستمی و فیلمی ژاپنی چطور از آب در آمده. دوست دارم بدانم بده بستان میان این دو چقدر و چگونه است. عنوان فیلم عنوان ترانه ای ست از الا فیتزجرالد :مثل یک عاشق.
دوم مراسم تجلیلی که برگزار می شود و اعطای کالسکه ی طلایی برای یک عمر دستاورد هنری به نوری بیلگه جیلان ، فیلم ساز ترک که وقتی مصاحبه هایش را می خواندم انگار خودم بوده باشم.
امروز صبح فکر میکردم که مدت ها بود برای دیدن فیلمی اینقدر شوق نداشته ام که برای فیلم ژاپنی کیارستمی وقتی که "مثل یک عاشق"است.
طعم -مربای- توت فرنگی
توی کتاب مستطاب آشپزی دریابندری تقریبا نام تمام غذاهای شهر من به نام شهر دیگری نوشته شده. چند ساعت وقت گذاشتم و کل کتاب را ورق زدم .بعضی غذاها مشترکند میان دو شهر اما بعضی هایش اتفاقا مختص شهر من هستند. برای ناشر پیغام فرستادم که تصحیحش کنند. دست بر قضا موقع سکته ی دریابندری بود و قرار شد بهتر که شدند پیغام را برسانند. در پیغام شادم تهدید کرده بودم که اگر تصحیحش نکنند خودم غذاهای سنتی شهرم را کتاب می کنم و همان ناشر باید چاپش کند! کلن یادم رفت. چند روز پیش یکی از غذاها را در یک برنامه ی آشپزی آموزش می دادند ، باز به نام شهر همسایه. نرگس را تصور کنید که نشسته و اس ام اسی طولانی درباره ی فرهنگ غذایی و سنتی یک ملت و ضرورت احترام و حفظ آن نوشته برای جام جمی که می خواهم سر به تنش نباشد و توضیح داده که چرا باید نام را تصحیح کنند، نکردند که! باز به صرافت پیغام فرستادن برای دریابندری افتاده ام ، فقط در تعطیلات بعدی باید بروم خانه و کتاب را دوباره بخوانم و تمام اشکالات را با توضیحات بنویسم و برایشان بفرستم. تقریبا همه می دانند که من شهرم را به شکل عجیب غریبی دوست ندارم ، اما دست پخت مامان را چرا!
توی diving bell and butterfly _فیلمی که باعث شد من چند روزی غمگین باشم و فردای دیدنش تا شب توی رختخواب بمانم و گریه کنم_ ، سکانسی بود که مرد تصور میکرد حالش خوب است و با زن محبوبش نشسته اند دور میزی پر از غذا با گارسون های دست به سینه و از خوردن لذت می برند. چقدر آن سکانس را دوست داشتم. چقدر زندگی بود. آه!
اول اردیبهشت ماه جلالی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان!