یه دختر بچه رو تصور کنین که نوک بینیش قرمز شده و تو حیاط مدرسه مقنعه شو در آورده و مو هاش دم اسبیه و دستاشو زده زیر چونه شو و نشسته. غمگین نیست. یه جورایی ناگریزه. این حال منه وقتی پای دیکته ی انگلیسی میاد وسط . نه اینکه کلماتو یادم نباشه یا مثلا دیکتم ده تا غلط داشته باشه. شاید یکی دو تا . اونم room , daddy . دقیقا موقع به کار بردن بعضی کلمات یادم میره که ای بود یا سی، دبل دی بود یا یه دی داشت . یه روز اینقدر سر این ماجرا دست زیر چونه نشستنم طول کشید که یکی از دوستام که قلبش به درد اومده بود برا دلداریم رفت یه مقاله علمی پیدا کرد که درش توضیح میداد که آدم هایی که مشکل منو دارن از ضریب هوشی بالاتری برخوردارن.یعنی کار دیکته ی من و اون دختر بچه به مجامع علمی هم کشیده شد!

... پشت لبخندی پنهان هرچیز...

Aura

من از فوئنتس فقط آئورا را خوانده ام. دلیل اصلی اش لذت و وهمی بود که در خواندنش برایم پیش آمد ، آن موقع فکر کردم که خواندن دیگر آثارش را به زمان دیگری موکول کنم و در این سالها هر بار به او فکر کردم هنوز زمانش نرسیده بود. خوب همه می میریم و اگر عمر هم کرده باشیم پس زمانش را داشته ایم دریغی نیست. اما مرگ بعضی ها ، مرگ انسانی بیش از یک تن است. مرگ کسی که شجاعت زیستن، خلق جهانی تازه و در میان نهادن آن را با ما داشت. این لطف همه ی آدم هایی ست که جانشین خدا می شوند بر روی زمین و جهان خود را خلق می کنند.می آفرینند.

تنها تلاشم برای خواندن دستور زبان فارسی ، خواندن کتابی از او بود. خوب همان صفحات اول به نظرم چنین کاری بیهوده آمد و هیچ وقت سراغ هیچ دستور زبانی نرفتم. اما فامیلش همیشه یادم ماند ، بنا به سنت مالوف ذهن خودم که باید معنای کلمات را بدانم ، گیوی واژه ی ناآشنایی بود. تا همین اواخر که نقشه شد کتاب بالینی ام و دانستم که گیو نام مکان است و آقای گیوی ترک هستند. و بعد هر وقت _تقریبا هر روز_ به نقشه نگاه کرده ام به گیو که رسیده ام هر بار به او فکر کرده ام که در این سالها گاه و بیگاه نامش را کم نشنیده ام و امروز این نام به سالیان تکرار شوند در ذهنم از آستانه در گذشت.

داشتم بخشی از فیلم مستند مشهد? 134 ساخته حسین ترابی را میدیدم.دوربین بالای ضریح نصب شده بود، اول اینکه حرم زنانه مردانه نبود و مردم زن و مرد همینقدر به فشردگی امروز سعی می کردند خودشان را به ضریح برسانند. در میان همین در هم فشردگی مردی ایستاد بر روی سر جمعیت آمد و خودش را رساند به ضریح و زیارت کرد!

حوالی ده شب بود. توی سالن مترو ولیعصر بودم. آدم های کمی بودن. تا نشستم خانم صندلی اونوری رو کرد به من که :سکه ی تلفن داری؟ گفتم که نه! مانتویی بود با یه روسری بلند ، محجبه بود. میانسال. تو کیفم رو نگاه کردم. سکه داشتم . بهش گفتم ، چند تومنی. گفت: پنجاه، بیست و پنج. پنجاهی کوچیک داشتم. بلافاصله گفت: دانشجویی؟ می خواست سر صحبت و با من باز کنه . گفتم که نه! چند دقیقه گذشت ، مترو هنوز نیومده بود. رو کرد به من و پرسید: به نظرت قیمت سکه باز پایین میاد؟ گفتم: نمی دونم. مترو اومد . حواسم بود که از اون دری که اون سوار میشه سوار نشم. حلقه ی ازدواح نداشت. یکی دو ایستگاه بعد ، خانمی که با ما سوار شده بود رو کرد بهش و پرسید : از کدوم ایستگاه سوار شدیم؟ زن گفت: نمی دونم. دروازه شمیران پیاده شد.

بل و سباستین ( و اینکه من شبیه سباستین هم بوده ام در مقاطعی از کودکی )

عید مادر سگ نوزادی او را توی باغ رها کرده بود. عید نه ، یکی دو ماهی قبل ترش . برادرزاده هایم بهم زنگ زدند و خبرش را دادند. وقتی رسیدم با یک سگ بزرگ مواجه شدم که هزار تا مهربانی و آدم بودن  توی نگاهش دارد. مثل خیلی سگ های دیگر.  من همیشه قرار است توی خانه ام سگ نگه دارم. سگه سیاه بود عین چی، تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم بل که سفید بود عین چی  _همیشه از این آدم هایی که اسم گربه شان را می گذارند مخمل مثل چی خوشم نمی آمد_ خواهرم و بچه ها کلی به من خندیده بودند. از همان شب سرد زمستانی که کودک یتیم رها شده بود نگهبان اسمش را گذاشته بود مشکی و حالا به این اسم واکنش نشان می دهد، با در نظر گرفتن سلیقه ی نگهبان و کاراکترش به این نتیجه رسیدیم که می توانسته  اسمی خیلی بدتر از این بوده باشد و با سپاس از خداوند متعال حالا همه مشکی صدایش می کنیم.

مهاجران

بالاخره تمام شد. همش فکر می کنم که حالا لوسی می توی مزرعه جدید شان چه می کند؟ چه جک و جانورهایی نگه می دارد؟ آقای پاپل چی؟ حالا صاحب چند مزرعه است؟ کوچولو جفت پیدا کرد؟

نوبتی هم که باشد نوبت پرین و پالیکار است.

به یکباره به جمع هم کلاسی ها و هم راه هایت نگاه می کنی و می بینی بیشتر از نصف آنها در حال انجام امور مهاجرتند. امروز به یکباره متوجه شدم همه چیز چند پاره می شود و همه چیز می شود فاصله. تفاوت آنها  با نسل های قبل تر مهاجران  این است که می دانی او بر نمی گردد. آنها بر نمی گردند. چه کسی این روز را برای ما می خواست؟

پیش از غروب*


آدمی به آن سوی اندوه می رسد.

اوپانیشادها _کتاب های حکمت


* Before Sunset/ Richard Linklater/2004

مواظب باش! مورچه ها می آیند*

همیشه فکر می کنم وقتی انسان چیزی یا مفهومی را عمیقا تجربه کند  و برایش زحمت بکشد نگاهش به آن ساده تر می شود. در آن مورد نگاهش به زندگی. مثلا اگر جنگ را زندگی کرده باشی نگاهت به آرزو و امکان در صلح بودن دست یافتنی تر و ساده تر است چون میلیونها بار پرسیده ای که چرا جنگ وقتی میمیریم؟  یا اگر فراق عشق و هجران یار را تجربه کرده باشی نگاهت به همراه بودن و امکان با هم بودن با کسی که دوست داری  ساده تر است. چون روزی هزار بار فکر کرده ای که چرا فراق وقتی عمر کوتاه است. چرا هجران وقتی عمر کوتاه است؟

به این فکر می کردم که نگاه ما به زندگی ساده نیست چون با تجربه ی مرگ مرده ایم دیگر. چون با تجربه ی مرگ زندگی ساده نمی شود، نیست می شود.

* دفتر شعری از رسول یونان

غیبت الجب*

گاه می باید شرافتمندانه سکوت کرد .


* یوسف

این اواخر متوجه شده ام که صدای پرندگان برایم هویت پیدا کرده. نه اینکه بهشان گوش نکرده باشم یا برایم وجود نداشته باشند. اما هیچ وقت اینقدر برایم اهمیت نداشته صدای یک پرنده. اینقدر بودن و نبودنش برایم فرق نداشته.اینقدر صدای هر کدامشان برایم یک نیاز نبوده. نمی دانم دقیقا چقدر ربط دارد به میزان بیگانگی افزایشی ام با  صدا های انسانی و یا بالا رفتن سنم. اما می دانم که بلبل پشت پنجره وقتی هست ، صرفا یک بلبل پشت یک پنجره نیست که هست. وزن دارد. یا صدای بال کبوترها وقتی از کنار پنجره ام عبو رمی کنند و یا صدای کلاغ های رهگذر.

دلم می خواسته زندگی ساده تر می بود. من و آدم هایی که دوست دارم در هم و با هم ساده تر بودیم.به اصل نزدیک تر بودیم. و اینطور نیست. ساده نیست و من از آدم ها و آدم ها از من و همه مان از اصل دوریم.

باز گشتن به صدای پرنده ها ، باز گشتن به صدای پرنده هاست.

با دشواری باید درآویخت. همه‌ی زندگان با آن درمی‌آویزند. هر موجودی با مشکلات و موانع می‌جنگد تا به شیوه‌ی خویش نمو کند و از خود دفاع نماید و صورتی یکتا که خاص خود اوست بپذیرد. ما با همه‌ی نقصان دانش خویش باید این نکته را به یقین بدانیم که با دشواری باید درآویخت. تنهایی خوشست زیرا که دشوار است. دشواری هر امری خود دلیل است که باید بدان توجه کرد. عشق نیز خوشست زیرا که دشوار است. عشق آدمیی به آدمی دیگر شاید برای هر یک از ما دشوارترین ریاضت‌ها باشد.

چند نامه، راینرماریا ریلکه، ترجمه‌ی پرویز ناتل‌خانلری،

بانوی اردیبهشت.

صبح مدرسه ی کوچه همسایه جشن گرفته بودند برای روز معلم. ناظم شان اسم تک تک معلم ها را می خواند : خانم فلانی روزت مبارک و بچه ها تکرار می کنند. معلم ها خیلی زیادند و آخرش می گوید آقای فلانی روزتان مبارک. ریتم تکرار بچه ها به هم می خورد و من توی خواب وبیداری می خندم.

و به این فکر می کنم که دارم اردیبهشت را نفله می کنم و خوب می دانم که تا تزم را تحویل ندهم این احساس نفلگی در روزهایم جریان دارد.

خوشبختانه ماه می شروع شد. آوریل یک دردسر واقعی بود . هر بار به صفحه ی موبایلم نگاه می کردم و کلمه ی آوریل را می دیدم. در ذهنم تکرار می شد که april is the cruelest  month* هیچ سالی به این خط اینقدر فکر نکرده بودم. اواسط آوریل بالاخره نورتون بزرگه را درآوردم و تا بند اول شعر خواندم ، دیدم که نه . بهتر ازست منتظر روزهای زیبایی اندر زیبایی می و اردیبهشت بمانم. از دوازده دیشب که چشمم به موبایل افتاد در ذهنم می پیچد the lady of may و به روی خودم لبخند می زنم.

the wasteland*

لوسی می

بین من و خواهرم من لوسی می بودم و خواهرم کیت. تفاوت سنی مان رنگ موهایمان و حتی بسیاری از وجوه شخصیتی مان به آنها شبیه بود. این بود که من لوسی می بودم و او کیت و شیفت هایی که ظهری بودیم ، تمام راه را می دویدیم که بالاخره وسط سریال برسیم و ببینیمش. من هنوز هم هر وقت این سریال را پخش میکند می نشینم نگاه می کنم. این روزها دیگر قسمت های آخرش است .

 این روزها این بوی محوی مدام می پیچد توی خانه و من فکر می کنم که چه آشناست و مرا یاد جایی می اندازد که با حس سفر همراه است و کلی عصر های مسافرت ها را به خاطرم می آورد. بوی سیگار همسایه است. بوی اتاق هتل ها ، بویی که با هیچ چیز پاک نمی شود حتی با گشودن  همه ی درها و پنجره های رو به چنار ها.

ونک

گفتم ای عشق! من از چیز دگر می ترسم

گفت: آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو!

دلم می خواهد بروم مسافرت. ارسباران.دلم می خواهد چند  ماهی توی دهات اطرافش بگردم . حوالی کلیبر و آن طرف ها. دلم یک زندگی کولی وار می خواهد  که هر شب توش آتش روشن کرده باشم و چوب هایش هم حتما خشک باشد. یادم است یک بار باآشنایی رفته بودیم کوه ، آدم همراهی بود ، تصمیم گرفتیم آتش روشن کنیم. هیزمی در کار نبود. خیلی برای آن آتش زحمت کشیدیم. و واقعا در سرمای پاییزی خشک ارتفاع دوهزار متری می چسبید. نشسته بودیم و به آتش نگاه می کردیم. خیلی جدی پس از مدتی گفت : وقتی به آتش نگاه می کنی  چیزی از شخصیت تو آشکار می شود که با هیچ کار دیگری جز نگاه کردنت به آتش نمی توان  در تو دید. خودم می دانستم ، کولی درون من بود که فقط آتش سحرش می کند و نه حتی باران و برف. فقط آتش و  عطر کاج پیراهنی.

شیر پیر!

مشد نابات پاینده*

...ننه بگم آغا داشت می مرد..ننه دای با قاشقچی طلایی جهاز پنجاه سال پیش خودش ، چیزی به حلقوم بگم آغا می ریخت.

گفته بودم:" ننه دای بگم آغا چسس؟"

"دارد می میرد!"

"پس چرا چایی بهش می دی؟"

"دارم گل گاو زبونش میدم جون داشته باشه جون بدَد!"...

*سلمان باهنر _همشهری داستان اردیبهشت نود و یک

اگه تو جوی کوچه آب سیاه آبی بشه...

بدون استثنا هر روز صبح را با نگاه کردن به آسمان آغاز می کنم. سال هاست. در هر جایی که زندگی کرده ام. شب ها حتی در زمستان با پنجره های باز و پرده های جمع شده زیر پنجره می خوابم تا چشم که باز می کنم آسمان باشد، نور باشد. و بعضی روزها آنقدر رویایی ست آبی بودن هایش که دلم خواسته کاش می شد آسمان را در آغوش گرفت.

داشتم فیلم مستندی می دیدم درباره ی نجوم که نور خورشید به زمین که می رسد در برخورد به مولکول های جو در جذب و دفعش به خاطر رنگ غالب آبی جو را آبی  می کند. بعد دوربین از زمین دور شد از جو گذشت ، فضا سیاه شد و کهکشان راه شیری شد نقطه ی نورانی کوچکی در میان نقطه های نورانی کوچک دیگر. دلم گرفت. دلم برای آسمانم که میان این همه سیاهی اینقدر عزیز آبی ست تنگ شد. تپید.

گیلانه

آه!

از شش صبح ، مسجد محله هوس کرد مداحی پخش کند. وقتی که قطع می شود وسطش صلوات می فرستند. شب دیر وقت خوابیده بودم و پریدن با صدای مداحی از خواب واقعا استرس زا بود. واقعا تحملش دشوار بود اما فکر کردم زنگ زدن به صد و ده بیهوده است.این وسط ها خواب دیدم رفته ام پیش پیش نماز مسجد  تا باهاش گفت و گو کنم و اینکه این کار در روز تعطیل به هر دلیلی درست نیست. توی خواب قانع شد.توی بیداری نرفته بودم اما!  حوالی نه و نیم با ذهن واقعا آشفته توان پا شدن پیدا کردم اما یک چیز. سال ها بود اینقدر ممتد صدای مداحان توی گوشم نپیچیده بود. لحنشان ، کلمات دور بودند اما آه و ناله و تسلطشان برحنجره بدون کلمه بیشتر شبیه بازی آمد تا سوز واقعی.همین مداحان معروف همین حاج ها که زیاد تبلیغشان می شود. همه شان یک دروغ بزرگ به نظرم آمدند. مساله هیچ وقت صدا نیست. مساله هیچ وقت تسلط صرف به دستگاهها نیست. مساله در این موارد سوز است. که ملای کور بد صدا و بی سواد محله ی کودکی من می دانست و حاج آقاها ازش دورتر از این حرف ها هستند. از صبح به این فکر می کنم که ساعت شش صبح حتی قبل از طلوع آفتاب پخش کردن مداحی با صدای بلند بلندگو برای جماعت اندکی که در مسجداند  و فکر می کنند کارشان در شان دین و امامت است  پس حق دارند  و جماعت بیشتری که خوابند  ،آنهم عین این صداها، چقدر آشکار تعبیر واژگون شده ی آیین های مذهبی در  زندگی  ایرانی ست وقتی در ایران حوالی این دهه ها نفس می کشی.

همه‌ی ما نیازمندِ مقدارِ مُعیّنی از درد هستیم تا بتوانیم بعدها در موردِ خودمان قضاوت کنیم.

دن چاون. داستانِ پشیمان. ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت.

اصل نوشته در وبلاگ شمال از شمال غربی.

the amber time machine

فیلمی بسیار جذاب و خیال انگیز درباره ی کهربا و فسیل های باقی مانده در آن و اطلاعاتی که فسیل ها در اختیار پژوهندگان قرار می دهند. از سری مستند های بی بی سی که توسط David Attenbborough نوشته و اجرا شد او دست اندر کار بسیاری از مستند های باشکوه بی بی سی ست.

...وقتی که

یواشکی

باد به سراغ تو میاد...

می‌کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم
خضر در ظلمات می‌گردد ز اسکندر جدا

صائب تبریزی .(آرامگاهش رو دیدین؟ از جاهای خوب خداست در ایران؟)

like someone in love

جنشواره ی کن امسال از دو جهت برایم جذاب است. اینکه می خواهم بدانم ترکیب کیارستمی و فیلمی ژاپنی چطور از آب در آمده. دوست دارم بدانم بده بستان میان این دو چقدر و چگونه است. عنوان فیلم عنوان ترانه ای ست از الا فیتزجرالد :مثل یک عاشق.

دوم  مراسم تجلیلی که برگزار می شود و اعطای کالسکه ی طلایی برای یک عمر دستاورد هنری به نوری بیلگه جیلان ، فیلم ساز ترک که  وقتی مصاحبه هایش را می خواندم انگار خودم بوده باشم.

امروز صبح فکر میکردم که  مدت ها بود برای دیدن فیلمی اینقدر شوق نداشته ام که برای فیلم ژاپنی کیارستمی وقتی که "مثل یک عاشق"است.


طعم -مربای- توت فرنگی

توی کتاب مستطاب آشپزی دریابندری تقریبا نام تمام غذاهای شهر من به نام شهر دیگری نوشته شده. چند ساعت وقت گذاشتم و کل کتاب را ورق زدم .بعضی غذاها مشترکند میان دو شهر اما بعضی هایش اتفاقا مختص شهر من هستند. برای  ناشر پیغام فرستادم که تصحیحش کنند. دست بر قضا موقع سکته ی دریابندری بود و قرار شد بهتر که شدند پیغام را برسانند. در پیغام شادم تهدید کرده بودم که اگر تصحیحش نکنند خودم غذاهای سنتی شهرم را کتاب می کنم و همان ناشر باید چاپش کند! کلن یادم رفت. چند روز پیش یکی از غذاها را در یک برنامه ی آشپزی آموزش می دادند ، باز به نام شهر همسایه. نرگس را تصور کنید که نشسته و اس ام اسی طولانی درباره ی فرهنگ غذایی و سنتی یک ملت و ضرورت احترام و حفظ آن نوشته برای جام جمی که می خواهم سر به تنش نباشد و توضیح داده که چرا باید نام را تصحیح کنند، نکردند که! باز به صرافت پیغام فرستادن برای دریابندری افتاده ام ، فقط در تعطیلات بعدی باید بروم خانه و کتاب را دوباره بخوانم و تمام اشکالات را  با توضیحات بنویسم و برایشان بفرستم. تقریبا همه می دانند که من شهرم را به شکل عجیب غریبی دوست ندارم ، اما دست پخت مامان را چرا! 

توی diving bell and butterfly _فیلمی که باعث شد من چند روزی غمگین باشم و فردای دیدنش تا شب توی رختخواب بمانم و گریه کنم_ ، سکانسی بود که مرد تصور میکرد حالش خوب است و با زن محبوبش نشسته اند دور میزی پر از غذا با گارسون های دست به سینه و از خوردن لذت می برند. چقدر آن سکانس را دوست داشتم. چقدر زندگی بود. آه!


اول اردیبهشت ماه جلالی

همچو عرق بر عذار شاهد غضبان!