طعم -مربای- توت فرنگی
توی کتاب مستطاب آشپزی دریابندری تقریبا نام تمام غذاهای شهر من به نام شهر دیگری نوشته شده. چند ساعت وقت گذاشتم و کل کتاب را ورق زدم .بعضی غذاها مشترکند میان دو شهر اما بعضی هایش اتفاقا مختص شهر من هستند. برای ناشر پیغام فرستادم که تصحیحش کنند. دست بر قضا موقع سکته ی دریابندری بود و قرار شد بهتر که شدند پیغام را برسانند. در پیغام شادم تهدید کرده بودم که اگر تصحیحش نکنند خودم غذاهای سنتی شهرم را کتاب می کنم و همان ناشر باید چاپش کند! کلن یادم رفت. چند روز پیش یکی از غذاها را در یک برنامه ی آشپزی آموزش می دادند ، باز به نام شهر همسایه. نرگس را تصور کنید که نشسته و اس ام اسی طولانی درباره ی فرهنگ غذایی و سنتی یک ملت و ضرورت احترام و حفظ آن نوشته برای جام جمی که می خواهم سر به تنش نباشد و توضیح داده که چرا باید نام را تصحیح کنند، نکردند که! باز به صرافت پیغام فرستادن برای دریابندری افتاده ام ، فقط در تعطیلات بعدی باید بروم خانه و کتاب را دوباره بخوانم و تمام اشکالات را با توضیحات بنویسم و برایشان بفرستم. تقریبا همه می دانند که من شهرم را به شکل عجیب غریبی دوست ندارم ، اما دست پخت مامان را چرا!
توی diving bell and butterfly _فیلمی که باعث شد من چند روزی غمگین باشم و فردای دیدنش تا شب توی رختخواب بمانم و گریه کنم_ ، سکانسی بود که مرد تصور میکرد حالش خوب است و با زن محبوبش نشسته اند دور میزی پر از غذا با گارسون های دست به سینه و از خوردن لذت می برند. چقدر آن سکانس را دوست داشتم. چقدر زندگی بود. آه!