این سال ها خیلی زیاد در خودم سفر کرده ام. رفته ام و باز گشته ام. ایده ی اینکه تا آنجا که می شود خود را مصرف کنیم را سال ها قبل در نقل قولی از ... خوانده بودم. دراماتیست بریتانیایی. و خوب مطابق معمول وقتی به نام کسی نیاز دارم اسمش یادم نیست. الکل نمی نوشید ، سالم زندگی می کرد ، خیلی زیاد نوشته بود و فلسفه اش همین بود ، فرسوده کردن روح و تن تا قطره ی آخر و بعد یکباره جام مرگ را سر کشیدن.
این روزها خیلی زیاد چقدر خوب بود اگر که یک پیر می بود. یک مسافر ، یک همیشه مسافر در خود که بیشمار راه را در خود نقب زده بود ، ساخته بود و من می دیدمش. و مدام مثل همه ی پیرهای داستان ها جمله جمله ، حرف های حکیمانه ی راست می زد ، حرف های حکیمانه ی زیسته شده به پرسش های من پاسخ میداد و من را به راه های نو تر ، به فرسوده شدن های سخت تر ره می نمود!
توی مترو زن کنارم نشسته و تمام مسیر را کتاب می خواند، اسم کتاب این است : کسی پشت سرم آب نریخت ، اسم نویسنده اش را یاد رفت.
چقدر این تصویر دلگیر است ، تصویر زنان میانسالی که ازدواج نکرده اند و از این کتاب ها می خوانند ، از این کتاب های دم دستی به سبک پاورقی ها ی مجله ها ی چیپ که پرند از روابط مثلا عاشقانه خیلی وقت ها بیمارگونه.
تو نیستی و بودن من آواره ست
آدم ها چطور می توانند فراموش کنند؟ اینکه تنها راه دوام آوردن فراموش کردن باشد ، غیر انسانی ست . این روزها خیلی به ژیژک فکی می کنم ، به ان جمله ی بی نظیرش در مصاحبه ای که ازش پرسیده بودند که از چه چیزی خیلی می ترسی؟ گفته بود : از اینکه وقتی مردم دوباره زنده شوم.
دلم می خواهد عمر که مصرف شد و خوابیدم ، هیچ بیدار نشوم. هفته هاست ، ماههاست که فقط به همین فکر میکنم.آن وقت همه چیز از یادم رفته ، می رود.
از خواهرم می پرسم که کتاب آیین نامه رانندگی را باید از کجا خرید؟ می گوید که می خواهی امتحان بدهی؟ می گویم که نه می خواهم مدتی بهش نگاه بکنم ببینم که دقیقا چرا اول دو چرخه نمی رود!
رانندگی یاد گرفتن من ماجرایی ست.سالهاست تا حالا صد نفر صد بار سعی کرده اند مفهوم دنده را برایم توضیح بدهند!
من همیشه دلم خواسته فقط و فقط دوچرخه برانم. خیلی خیلی جدی هم فقط همین را دلم خواسته ، تنها وسیله ی نقلیه ای ست که درکش می کنم و بلدمش و در نوجوانی در راه آموختنش تمام فرایند لای بوته ی گل سرخ گیر کردن و سر و ته توی حوض افتادن و زخمی شدن را طی کرده ام ، روزی ماجرای سقوطم توی چیتگر را برایتان می نویسم حتما. تا حالا صد نفر هم با دلسوزی به من نگاه کرده اند وقتی از این حرف زده ام که درک نمی کنم که چرا اینقدر مردم کم دوچرخه سوار می شوند، و حتما ته ذهنشان به این فکر کرده اند که این راننده بشو نیست!
در گذار شهابی انسانی
دارم خانه تکانی می کنم، لباس ها و اشیایی را که دوست ندارم جدا می کنم بگذارم دم در. نگاه می کنم و هیچ شیئی برای دور ریختن وجود ندارد . چون اشیا پیرامون من کم و قیمتی اند. بخشی از لایف استایل من است از بچگی که به مرور قوام هم یافته اینکه برای خرید هر شیئی باید دلیل واقعی ، زیبایی شناسانه و کیفی داشته باشم و خوب چنین شیئی دور ریختنی نیست. لباس های کمی هم داشتم برای دم در گذاشتن . این دیگر تغییر تدریجی اخلاق بود چون هر زنی نقطه ضعفی دارد به عنوان اساس در مواجه با زنانگی و نقطه ضعف من لباس است. به همان نسبت هم کهنه شدن و بلا استفاده شدنشان اذیتم می کرد سابقا. دیگر نه. کم کم که ناچار شدم لباس هایی را ببخشم ، خصوصا مانتو های کهنه را که هزار خاطره از هزار جا به هر کدامشان چسبیده بود ذهنم یاد گرفت به لباس هایی هم که زیاد دوست دارد دل نبندد.
یکبار شبی دیر وقت با خاله ام قدم می زدیم و درباره ی علائقمان به اشیا صحبت می کردیم. خیلی سال قبل بود . خاله برایم می گفت که او دیگر جوان نیست ، پدرش را از دست داده ، مادرش را از دست داده ، ارزشمند ترین چیزهای زندگی را و دیگر از دست دادن هیچ شیئی هر چقدر خاص ناراحتش نمی کند. یکی از بزرگترین درسهای دوران تین ایجی من است که به موقع آموختم.
سالها پس از آن شب زندگی کردم این را که گاهی ناگزیریم از آدم هایی عبور کنیم که زندگی ما بوده اند. از آدمها ، از جانها... و فهمیدم که ته کشیدن ما در اینجا از دست دادن ها در اینجاست...
سبک تر سفر می کردم...
اگر باران ببارد
زمستان تنها نیست
داشتم مستندی می دیدم به این نام از شبکه چهار درباره اورامان. من آدم ده نیستم ، نمی توانم طولانی مدت در فضایی روستا زندگی کنم. وقت هایی که پیش آمده برویم جایی سفر فقط چهار یا پنج روز دوام می آورم و بعد بی قرار شهر می شوم. خیلی در خودم چرایی اش را جستجو کرده ام و بعد دیده ام که همه چیز ربط پیدا می کند به من و طبیعت. که طبیعت هر چقدر وحشی تر باشد من هر چقدر به طبیعت نزدیکت ر باشم ، مثل اتصال به یک نا متنهی شدن و بی کرانگی می ماند برایم و روحم این فشار را نمی تواند. منتطرم سالخورده شوم شاید بتوانم روستا های وحشی را دوام بیاورم.
با همه ی این تفصیلات تصور کنید که اورامان جایی ست که آرزو دارم یک چهار فصل از عمرم را آنجا بگذرانم. مطالعاتم درباره آذربایجان را که به سر و سامان برسانم ، قوم ایرانی دیگرش ی که درباره اش خواهم خواند کردها هستند. واقعا اگر آدم تکلیفش را با بعضی چیزها و خصوصا سیاست در این مملکت روشن کند ، به این معنا که کف دستش را داغ کرده باشد سمت این قبیل چیزها نرود و پول خوبی هم در بیاورد ، ایران چه جایی ست برای زندگی با این تنوع رویایی فرهنگی و زبانی.
اورامان قبلتر ها برای من یک عکس بود که شاید روزی داستانش را بنویسم...
پری که پیوسته در جایی به سیم ها می چسبد...*
از تیر چوبی برق،
ذره ذره و با بدبختی خود را بالا می کشم.
پلیس در سوتش می دمد
به پایین نگاه می کنم خوب می دانم آن دایره کوچک،
چگونه با فوت در کاسه می چرخد!
به پایین نگاه می کنم
سرم گیج می رود
از این همه آدم
از این همه کیف
از این همه افاده های چرک پنهان
از این همه موایل...
و همان طور قبل از یقین خودم
آژیر رعب انگیز ماشین های آتش نشانی به صدا در آمدند
چشم به هم زدنی مرا پایین می آورند
با همان لحن که سگ های چرک را فراری می دهند
تا نیمه عمود....سرخ خون هر دو دست من است
با خود می اندیشم:تراشه ها از شما مهربان ترند!
ای کاش این همه عاقل نبودید!
و بعد
کشان کشان مرا به سمتی بردند...
اون بالا چی کار داشتی ؟پسر جان!
فقط با انگشتم به سیم ها اشاره یی کردم
و همه خندیدند!
بله ؟!
و باز همه خندیدند!
هیچ کدامشان نمی فهمید،
پری که به سیم ها چسبیده تو را به یاد من آورده است!
سر به زیر انداختم تا کسی اشک هایم را نبیند.
در نگاه دوباره،
باد تو را به سمتی نامعلوم برده بود
گفت:ده روز انفرادی با سیگار،
یا دو ماه عمومی بدون سیگار...؟
می دانستم هر چه بگویم خواهند خندید
هیچ نگفتم....
با این وجود آن ها باز خندیدند!
حسین پناهی.
* عنوان شعر پر است و عنوان نوشته از من.
در دین هم تعریف مومن همین است. بودنش شادی ست. رفتنش اندوه.
سایت هواشناسی نوشته دوشنبه شب باران می آید.
همجواری با دایناسورهای مدام
یکی بیاید برویم کوهنوردی در غار علی صدر!
پرسه در خانه
Weapping Meadow*
*Theo Angelopoulos
میدانید از چه چیزی میترسم در جامعه ی انسانی مان؟ از جنگ ؟ نه! فقر؟نه! بیداد؟ نه! خودروهای تک سرنشین در بدترین هوا؟ نه!
از این می ترسم که در تمام روزهای بسیار آلوده ای که ناچار بوده ام به خیلی ازجاهای شلوغ شهر بروم در مجموع تعداد کسانی که شمرده ام که ماسک داشته اند هنوز ده تا نشده!
کرنش به هر که در بند است
و هرکه سوخت بر آن خاک!
درودم به آنکه ماند یا رمید!
سپاسم به هر کی و هرکجا!
کرنش به هرکه در بند است!
حرف دلم میماند برای آنهایی،
که نگفته میشنوند!
پچ پچه های پشت خط نبرد
اشکان خیل نژاد/ علیرضا نادری/ تالار مولوی
امشب دیدمش. دیدنش را توصیه می کنم. با اینکه یک کار دانشجویی ست ولی بازیگرانش فراتر بازی می کنند واگر مراقب خودشان باشند خوش آتیه اند. خیلی زنده بودند. این نوشته پایان نامه دانشجویی علیرضا نادری بوده. در زمان خودش یک اثر جنجالی در اجرای دانشجویی. در اولین اجرای عمومی در دهه هفتادمی ریزند توی تالار مولوی و شروع می کننند به نماز خواندن و تالار یک سال تعطیل می شود. بعد در اوائل دهه هشتاد اجرای عمومی می رود. حالا هم باز یک کار دانشجویی ست و هر شب سالن پر است. قرار بود فردا آخرین اجرا باشد ، تمدید شد. خصوصا دوستانی که مثل من به موضوع جنگ علاقه مندند ، خصوصا دوستانی که آن سال ها رفته اند جبهه ، از دستش ندهند. حالا هم میخواهم بروم فیلمی ک از اجرای خود علیرضا نادری دارم را ببینم.
آخرین انار دنیا*
دارم می خوانمش. این کتاب اولین کتابی ست که از کردها می خوانم. آنچنان که از پرنده ی خیال حرف می زنند، پرنده اش خوب پرواز می کند. پرنده ی ذهن بختیار علی. ترجمه اش دارد اذیتم می کند. انتخاب کلمات بد نیست اما جمله ها غالبا ضربآهنگ ندارند.آهنگ جملات دلنشین نیست مدت هاست دیگر خیلی برایم اهمیت ندارد درباره ادبیات با کسی حرف بزنم. اما روز به روز بیشتر برایم اهمیت دارد که در فضاها در داستان ها در واژه ها نفوذ کنم و آنها در من بنشینند ،اینکه تجربه ی نوشته بخشی از فهم من شود یا جایی به دادم برسد و دقیقا همین جاست که اذیتم می کند. اینکه من می باید می توانستم متن کردی رابخوانم و کردی نمیدانم .
بختیار علی/آرش سنجابی/ افراز
پ ن: قابل توجه خواننده محترم این کتاب در بازار کتاب ایران موجود هست و قیمت چاپ سوم هم یازده هزار وپانصد توما ن است. آن کتابی هم که لطف کردید معرفی کردید ، ناشرش چشمه است و حتما می بینمش. مرسی. درباره ی اینکه کردی زبان است یا لهجه ، باید بگویم این یک بحث زبانشناسانه است که وقتی پای چیزهایی دیگر جز زبانشناسی به آن باز می شود تبدیل می شود به بازی ، اگر کردی بلدید لذتش را ببرید، فارسی بلدید لذتش را ببرید . هر امکان و تنوع واژگانی به ما امکان های جدیدی در فهم و ارتباط با دنیا می دهد.
چه شبی ست امشب!
5 دی 82
فاصله
مانند تکه ای از دیوار برلین
حتا وقتی کنار تو نشسته ام.
رضا جمالی حاجیانی
وحضور قایق ها و خاطرات دور...
نزار قبانی/آرش افشار
بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشد!*
میدونید از سخت ترین های زندگی آدم چی می تونه باشه؟ اینکه بعد از اونکه اعتماد کردن رو یاد گرفت نتونه به آدمها اعتماد کنه!
*شاملو