ماههاست از مرگ مادربزرگم گذشته و من هنوز برایش فاتحه نخوانده ام. اینکه مرده هست را هم در نکرده ام. با اینکه باز بر سر مزارش رفتم می بینم که در ذهن من نمرده. از این حس می ترسم. از اینکه آدم ها در ذهن هم همیشه زندگی می کنند و نمی میرند و نمی توانم صدایشان را بشنوم و یا دست هایشان را بگیرم.

یکی از عکس هایی که غریب بود همیشه برایم از عکس های خاکسپاری کاوه گلستان بود. عکسی از فخری گلستان که گریه نمی کرد و سبز پوشیده بود بو دیگران دست هایش را گرفته بودند. چیزی درش بود که تو ی ذهنم ماند ، بی واژه. بعد از مرگش می خواندم که مرگ کاوه او را فرسوده کرده بود. و بعد از مرگش روی آثارش پرنده ای سفید می کشیده به یاد کاوه که قربانی مین شد. درباره اش می خواندم که بعد از رفتن ابراهیم گلستان هیچ وقت درباره اش حرف نزده ، هیچ وقت با او هم حرف نزده. سکوت کرده. و خودش را ، دست هایش را ریخته توی سفال هایش. از آن زن هایی ست که می باید با آنها زندگی می کردم ، از آن آدم هایی که می باید دست هایش را می گرفتم .

همش فکر می کنم که امروز آخرین روز زمستان است!

این سال ها خیلی زیاد در خودم سفر کرده ام. رفته ام و باز گشته ام. ایده ی  اینکه تا آنجا که می شود خود را مصرف کنیم را سال ها قبل در نقل قولی از ... خوانده بودم. دراماتیست بریتانیایی. و خوب مطابق معمول وقتی به نام کسی نیاز دارم اسمش یادم نیست. الکل نمی نوشید ، سالم زندگی می کرد ، خیلی زیاد نوشته بود و فلسفه اش همین بود ، فرسوده کردن روح و تن تا قطره ی آخر و بعد یکباره جام مرگ را سر کشیدن.

این روزها خیلی زیاد چقدر خوب بود اگر که یک پیر می بود. یک مسافر ، یک همیشه مسافر در خود که بیشمار راه را در خود نقب زده بود ، ساخته بود و من می دیدمش. و مدام مثل همه ی پیرهای داستان ها جمله جمله ، حرف های حکیمانه ی راست می زد ، حرف های حکیمانه ی زیسته شده به پرسش های من پاسخ میداد و من را به راه های نو تر ، به فرسوده شدن های سخت تر ره می نمود!

زنگ زده بودم با خواهرم حرف میزدیم. توی اتاق کارش نشسته بود. یکی از پرستارها آمدو داشت شرح حال مادر نوزادی را می داد  که کارش به اتاق عمل کشیده شده بود ، کاشف به عمل آمده بود مادر معتاد به شیشه بوده . خواهرم می گفت که باورت می شود؟ از صبح این چهارمین مادر معتاد به شیشه است که داریم و هر روز همین ماجرا ست.

همایون خرم را دیده ام. آنچه که از او در یادم مانده ، انرژی زیاد ، خوشرو بودن و سر زنده گی ست. به نظرم شوخ طبعانه  به دنیا نگاه می کرد.  من او را اینچنین سرزنده در خاطر خواهم داشت.

توی مترو زن کنارم نشسته و تمام مسیر را کتاب می خواند، اسم کتاب این است : کسی پشت سرم آب نریخت ، اسم نویسنده اش را یاد رفت.

چقدر این تصویر دلگیر است ، تصویر زنان میانسالی که ازدواج نکرده اند و از این کتاب ها می خوانند ، از این کتاب های دم دستی به سبک پاورقی ها ی مجله ها ی چیپ که پرند از روابط مثلا عاشقانه خیلی وقت ها بیمارگونه.

آوارگی ِ بودن.

تو نیستی و بودن من آواره ست

آدم ها چطور می توانند فراموش کنند؟ اینکه تنها راه دوام آوردن فراموش کردن باشد ، غیر انسانی ست . این روزها خیلی به ژیژک فکی می کنم ، به ان جمله ی بی نظیرش در مصاحبه ای که ازش پرسیده بودند که از چه چیزی خیلی می ترسی؟ گفته بود : از اینکه وقتی مردم دوباره زنده شوم.

دلم می خواهد عمر که مصرف شد و خوابیدم ،  هیچ بیدار نشوم.  هفته هاست ، ماههاست که فقط به همین فکر میکنم.آن وقت همه چیز از یادم رفته ، می رود.

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی....

از خواهرم می پرسم که کتاب آیین نامه رانندگی را باید از کجا خرید؟ می گوید که می خواهی امتحان بدهی؟ می گویم که نه می خواهم مدتی بهش نگاه بکنم ببینم که دقیقا چرا اول دو چرخه نمی رود!

رانندگی یاد گرفتن من ماجرایی ست.سالهاست تا حالا صد نفر صد بار سعی کرده اند مفهوم دنده را برایم توضیح بدهند! 

من همیشه دلم خواسته فقط و فقط دوچرخه برانم. خیلی خیلی جدی هم فقط همین را دلم خواسته ، تنها وسیله ی نقلیه ای ست که درکش می کنم و بلدمش و در نوجوانی در راه آموختنش تمام فرایند لای بوته ی گل سرخ گیر کردن و سر و ته توی حوض افتادن و زخمی شدن را طی کرده ام ، روزی ماجرای سقوطم توی چیتگر را برایتان می نویسم حتما. تا حالا صد نفر هم با دلسوزی به من نگاه کرده اند وقتی از این حرف زده ام که درک نمی کنم که چرا اینقدر مردم کم دوچرخه سوار می شوند، و حتما ته ذهنشان به این فکر کرده اند که این راننده بشو نیست!

در گذار  شهابی انسانی

دارم خانه تکانی می کنم، لباس ها و اشیایی را که دوست ندارم جدا می کنم بگذارم دم در. نگاه می کنم و هیچ شیئی برای  دور ریختن وجود ندارد . چون اشیا پیرامون من کم و قیمتی اند. بخشی از لایف استایل من است از بچگی که به مرور قوام هم یافته اینکه برای خرید هر شیئی باید دلیل واقعی ، زیبایی شناسانه و کیفی داشته باشم و خوب چنین شیئی دور ریختنی نیست. لباس های کمی هم داشتم برای دم در گذاشتن . این دیگر تغییر تدریجی اخلاق بود چون هر زنی نقطه ضعفی دارد به عنوان اساس در مواجه با زنانگی  و نقطه ضعف من لباس است. به همان نسبت هم کهنه شدن و بلا استفاده شدنشان اذیتم می کرد سابقا. دیگر نه. کم کم که ناچار شدم لباس هایی را ببخشم ، خصوصا مانتو های کهنه را که هزار خاطره از هزار جا به هر کدامشان چسبیده بود ذهنم یاد گرفت به لباس هایی هم که زیاد دوست دارد دل نبندد.

یکبار شبی دیر وقت با خاله ام قدم می زدیم و درباره ی علائقمان به اشیا صحبت می کردیم. خیلی سال قبل بود . خاله برایم می گفت که او دیگر جوان نیست ، پدرش را از دست داده ، مادرش را از دست داده ، ارزشمند ترین چیزهای زندگی را و دیگر از دست دادن هیچ شیئی هر چقدر خاص ناراحتش نمی کند. یکی از بزرگترین درسهای دوران تین ایجی من است که به موقع آموختم.

 سالها پس از آن شب زندگی کردم این را که گاهی ناگزیریم از آدم هایی عبور کنیم که زندگی ما بوده اند. از آدمها ، از جانها... و فهمیدم که ته کشیدن ما در اینجا از دست دادن ها  در اینجاست...

سبک تر سفر می کردم...

اگر عمر دوباره داشتم

اگر باران ببارد

دو هفته است پنجره ها را باز نکرده ام ، باران که ببارد دو روز همه ی درها و پنجره ها را باز می گذارم و خودم می خزم زیر پتو کنار بخاری. این روزها مدام فکر کرده ام پس حصر خانگی که می گویند این است.

زمستان تنها نیست

داشتم مستندی می دیدم به این نام از شبکه چهار درباره اورامان. من آدم ده نیستم ، نمی توانم طولانی مدت در فضایی روستا زندگی کنم. وقت هایی که پیش آمده برویم جایی سفر فقط چهار یا پنج روز دوام می آورم و بعد بی قرار شهر می شوم. خیلی در خودم چرایی اش را جستجو کرده ام و بعد دیده ام که همه چیز ربط پیدا می کند به من و طبیعت. که طبیعت هر چقدر وحشی تر باشد  من هر چقدر به طبیعت نزدیکت ر باشم ، مثل اتصال به یک نا متنهی شدن و بی کرانگی می ماند برایم و روحم این فشار را نمی تواند. منتطرم سالخورده شوم شاید بتوانم روستا های وحشی را دوام بیاورم.

با همه ی این تفصیلات تصور کنید که اورامان جایی ست که آرزو دارم یک چهار فصل از عمرم را آنجا بگذرانم. مطالعاتم درباره آذربایجان را که به سر و سامان برسانم ، قوم ایرانی دیگرش ی که درباره اش خواهم خواند کردها هستند. واقعا اگر آدم تکلیفش را با بعضی چیزها و خصوصا سیاست در این مملکت روشن کند ، به این معنا که کف دستش را داغ کرده باشد سمت این قبیل چیزها نرود و پول خوبی هم در بیاورد ، ایران چه جایی ست برای زندگی با این تنوع رویایی فرهنگی و زبانی.

اورامان قبلتر ها برای من یک عکس بود که شاید روزی داستانش را بنویسم...

پری که  پیوسته در جایی به سیم ها می چسبد...*

از تیر چوبی برق،

ذره ذره و با بدبختی خود را بالا می کشم.

پلیس در سوتش می دمد

به پایین نگاه می کنم خوب می دانم آن دایره کوچک،

چگونه با فوت در کاسه می چرخد!

به پایین نگاه می کنم

سرم گیج می رود

از این همه آدم

از این همه کیف

از این همه افاده های چرک پنهان

از این همه موایل...

و همان طور قبل از یقین خودم

آژیر رعب انگیز ماشین های آتش نشانی به صدا در آمدند

چشم به هم زدنی مرا پایین می آورند

با همان لحن که سگ های چرک را فراری می دهند

تا نیمه عمود....سرخ خون هر دو دست من است

با خود می اندیشم:تراشه ها از شما مهربان ترند!

ای کاش این همه عاقل نبودید!

و بعد

کشان کشان مرا به سمتی بردند...

اون بالا چی کار داشتی ؟پسر جان!

فقط با انگشتم به سیم ها اشاره یی کردم

و همه خندیدند!

بله ؟!

و باز همه خندیدند!

هیچ کدامشان نمی فهمید،

پری که به سیم ها چسبیده تو را به یاد من آورده است!

سر به زیر انداختم تا کسی اشک هایم را نبیند.

در نگاه دوباره،

باد تو را به سمتی نامعلوم برده بود

گفت:ده روز انفرادی با سیگار،

یا دو ماه عمومی بدون سیگار...؟

می دانستم هر چه بگویم خواهند خندید

هیچ نگفتم....

با این وجود آن ها باز خندیدند!

حسین پناهی.


* عنوان شعر پر است و عنوان نوشته از من.

من باید بتوانم شعر های زیادی در ذهن داشته باشم تا شاعری بتواند صدایم کند. اینکه مثلا پس از سال ها یکی توی ذهنت بخواند : برای زیستن دو قلب  لازم است تا تو دلت بخواهد بخوانی : قلبم را در مجری کهنه ای پنهان  می کنم... 

یکی از هم کلاسی های من خیلی آدم درستی ست. نظیرش را کم دیده ام. مهربان ، یاریگر و وسیع و زیرک. شاید چون اهل بوشهر است و به دریا نزدیک شبیه دریا شده. نقطه ی اتصال همه ی همکلاسی ها به هم است. نقطه ی ربط کلی آدم پرت به هم. امروز زنگ زده بودم به او و رفته بود انقلاب کتاب بخرد ، ازشان پرسیدم که توی  این هوا؟ گفت که دارد از تهران می رود که مشکلی به یکباره برایش پیش آمده و باید برود بوشهر زندگی کند و آمده کتاب بخرد چیزی برای خواندن داشته باشد. در یکسال گذشته فقط یکبار دیده امش و در این سال ها به شکل حالا دراماتیکی هر بار هم دیده امش داشته ایم نمایشنامه ، نه هیچ ژانر دیگری حتی، رد و بدل می کرده ایم. به یکباره حس کردم که شهر خالی شد. حس کردم که در این شهر یکی از بهترین آدم هایی  را که می شناختم و قابل اتکا بوده از دست داده ام . اینکه نزدیک است دلم را قرص می کردپشت گرمی بود.غربت زیاد شد. دلم گرفت!

در دین هم تعریف مومن همین است. بودنش شادی ست. رفتنش اندوه.

امروز می خوا ستم بروم کوه. با این هوا؟ دلم برای وقت هایی که انسان دعای باران می خوانده تنگ شد. به خاطر حسی که داشته.

سایت هواشناسی نوشته دوشنبه شب باران می آید.

در چوبی مسجد نور

همجواری با دایناسورهای مدام

این نوشته ، نوشته ای ست که با نگاهی شخصی به زندگی جاری خودم و خیلی زیاد به آن فکر میکنم پس از خواندنش.شاید درباره اش بعد تر بنویسم. به اینکه دلم غار می خواهد بی آنکه در بیرونش ایستاده باشم . دلم آهستگی می خواهد بی آنکه انسان شتابناکی باشم. دلم آهستگی رسوب در یک غار را می خواهد وقتی کوه نیستم و آدمم...

یکی بیاید برویم کوهنوردی در غار علی صدر!

پرسه در خانه

این روزها آزادم.به این معنا که در کارهای روزمره و در زندگی شخصی ام هیچ برنامه ی از سر اجبار زمان بندی شده ای ندارم. هیچ دغدغه و نگرانی ذهنی برای انجام کاری. تنها کاری که خیلی دوست دارم انجام بدهم و قولش راخیلی وقت پیش به خودم داده ام پرسه زدن در تهران است. اینکه بروم توی شهر راه بروم بی اینکه قرار باشد به جای خاصی برسم. امروز میخواستم راه بروم. دیدم که آلودی به مرز هشدار رسیده. نشسته ام خانه! صبح رفتم سبزی فروشی سه کیلو جعفری خریدم و یک کیلو سبزی خوردن و همه را پاک کردم . کم کم دارم می شورمشان.

از عدد سیزده خوشم می آید. خوشحالم  یک سال سیزده دار را تجربه خواهم کرد. به من حس خوبی می دهد.

امروز  بخش های باقیمانده  تزم را تحویل استاد راهنما دادم . به استادم گفتم که استاد تا می توانید زود بخوانید این ماهها کلی آدم در اطراف من مرده و همین حالا هم یکی دارد می میرد می خواهم تا بعدی نمرده دفاع کنم. قاه قاه زد زیر خنده، بعد گفت که ببخشید می خندم اما خنده دار است. من هم زدم زیر خنده گفتم که به نظر من هم خنده دار است. گفت که می گذارم توی اولویت خواندن و زود دفاع می کنی. خوب یکی از شانس های من این ماهها استاد راهنمایم بوده که خیلی آدم است. تمام امروز بیرون بوده ام و تمام مدت به شدت به نور و صدا و بو حساس بوده ام و به لباس هایی که تنم است. تمام روز نیاز داشته ام یک مانتو نازک ورقه ای تابستانی پوشیده باشم و تنم آزاد باشد و سبک باشم. عوضش یک پالتو دو لایه تنم بوده و حجمم سه برابر بوده و زیرش آستین بلند تنم بوده و مقنعه ام سرم بوده. هیچ سالی در زندگی اینقدر سردم نبوده که امسال حتی توی خانه هم لباس های آستین بلند می پوشم. از اینکه سردم می شود خسته می شوم. سرما هیچ وقت در من به هوا مربوط نمی شود. گرما چرا اما سرما نه! از درون سردم و به جای این جملات باید آن شعر زیبا را می نوشتم از سرمای درون و درک صریح چیزی توی آن شعر که حالا یادم رفته.

خواب دیدم که کفش خریدیم...

Weapping Meadow*

جایی بود می خواندم در انتهای نوشته ای که : تو که انتهای داستان را نمی دانی؟ اینکه دیروز ده دی نود و یک بود. سال ها بعد ِ سالها قبل ، سال ها قبل ِ سالها بعد... اما ده دی بود. تا من به آخر  داستان برسم ، چقدر برای رسیدن از من مانده؟...

*Theo Angelopoulos

میدانید  از چه چیزی میترسم در جامعه ی انسانی مان؟ از جنگ ؟ نه! فقر؟نه! بیداد؟ نه! خودروهای تک سرنشین در بدترین هوا؟ نه!

از این می ترسم که در تمام روزهای بسیار آلوده ای که ناچار بوده ام به  خیلی ازجاهای شلوغ شهر بروم در مجموع تعداد کسانی که شمرده ام که ماسک داشته اند هنوز ده تا نشده!

کرنش به هر که در بند است

چقدر این بخش از نوشته بیضایی برای روز تولدش دلنشین است:

...درود به آن خاک سوخته
و هرکه سوخت بر آن خاک!
درودم به آنکه ماند یا‌ رمید!
سپاسم به هر کی و هرکجا!
کرنش به هرکه در بند است!
حرف دلم می‌ماند برای آنهایی،
که نگفته می‌شنوند!

دلم می خواهد هامون را در این لحظه روی پرده بزرگ می دیدم.خصوصا آنجا که از ایمان ابراهیم حرف میزد.

راه دور خانه ی تو در کجای قصه هاست؟...

وبلاگ خیلی سال پیشم را یادتان هست؟ فکر کنم 84 بود.همان که خاطرات تاکسی را در آن می نوشتم.آن موقع روزی تقریبا دو ساعت را توی تاکسی می گذراندم و چند خط مختلف عوض می کردم. به نظرم آن جای تنگ و این همه داستان بی نظیر بود. بعدها دیدم خیلی ها به این فکر کرده بوده اند و کلی کتاب در آمده. آخریش این است . .کسی برای پایان نامه کارشناسی ارشدش گفتگوهای تاکسی را ضبط کرده. و ایده هنوز هم بکر است.به اندازه تک تک ما جا دارد برای کار.

پچ پچه های پشت خط نبرد

اشکان خیل نژاد/ علیرضا نادری/ تالار مولوی

امشب دیدمش. دیدنش را توصیه می کنم. با اینکه یک کار دانشجویی ست ولی بازیگرانش فراتر بازی می کنند واگر مراقب خودشان باشند خوش آتیه اند. خیلی زنده بودند.  این نوشته پایان نامه دانشجویی علیرضا نادری بوده. در زمان خودش یک اثر جنجالی در اجرای دانشجویی. در اولین اجرای عمومی در دهه هفتادمی ریزند توی تالار مولوی و شروع می کننند به نماز خواندن و تالار  یک سال تعطیل می شود. بعد در اوائل دهه هشتاد اجرای عمومی می رود. حالا هم باز یک کار دانشجویی ست و هر شب سالن پر است. قرار بود فردا آخرین اجرا باشد ، تمدید شد. خصوصا دوستانی که مثل من به موضوع جنگ علاقه مندند ، خصوصا  دوستانی که آن سال ها رفته اند جبهه ، از دستش ندهند.  حالا هم میخواهم بروم فیلمی ک از اجرای خود علیرضا نادری دارم را ببینم.

آخرین انار دنیا*

دارم می خوانمش.  این کتاب اولین کتابی ست که از کردها می خوانم. آنچنان که از پرنده ی خیال حرف می زنند، پرنده اش خوب پرواز می کند. پرنده ی ذهن بختیار علی. ترجمه اش دارد اذیتم می کند. انتخاب کلمات بد نیست اما جمله ها غالبا ضربآهنگ ندارند.آهنگ جملات دلنشین نیست  مدت هاست دیگر خیلی برایم اهمیت ندارد درباره ادبیات با کسی حرف بزنم. اما روز به روز بیشتر برایم اهمیت دارد که در فضاها در داستان ها در واژه ها نفوذ کنم و آنها در من بنشینند ،اینکه تجربه ی نوشته بخشی از فهم من شود یا جایی به دادم برسد و دقیقا همین جاست که اذیتم می کند. اینکه من می باید می توانستم متن کردی رابخوانم و کردی نمیدانم .

بختیار علی/آرش سنجابی/ افراز

پ ن: قابل توجه خواننده محترم این کتاب در بازار کتاب ایران موجود هست و قیمت چاپ سوم هم یازده هزار وپانصد توما ن است. آن کتابی هم که لطف کردید معرفی کردید ، ناشرش چشمه است و حتما می بینمش. مرسی. درباره ی اینکه کردی زبان است یا لهجه ، باید بگویم این یک بحث زبانشناسانه است که وقتی پای چیزهایی دیگر جز زبانشناسی به آن باز می شود تبدیل می شود به بازی ، اگر کردی بلدید لذتش را ببرید، فارسی بلدید لذتش را ببرید . هر امکان و تنوع واژگانی به ما  امکان های جدیدی در فهم و ارتباط با دنیا می دهد. 

ای باغ بهار آینه ای خنده ی باران...

مگر چند شب در تهران پیش می آید که دی ماه باشد  باران باریده باشد، هوا صاف باشد ، ماه کامل باشد ، آسمان پرستاره باشد سرما بیداد کندو رطوبت بچکد روی صورتت؟
 چه شبی ست امشب!

5 دی 82

یکی از دوستانم دکترای جغرافیای انسانی داشت و بعد از زلزله بم عمده فعالیت های  مطالعاتی و تزهایی را که می گرفت را بر روی این شهر متمرکز کرده بود. هیچ وقت نتوانست با صدای بلند درباره ی این شهر حرف بزند.

فاصله

تنهایی با من می ماند

مانند تکه ای از دیوار برلین

حتا وقتی کنار تو نشسته ام.

رضا جمالی حاجیانی

...حضورت شادی بخش است مثل حضور شعر

وحضور قایق ها و خاطرات دور...

نزار قبانی/آرش افشار

احساس می کنم که زمان گذشت...

از میان اجتماعات انسانی ایرانی  هیچ چیز به اندازه ی مهمانی فامیلی( آنهم وقتی تنها رفته ام نه با اعضا خانواده ام ) خسته ی خسته  ام نمی کند. بارها ، سالهاست آمده ام این پست را بنویسم و گاهی نوشته ام حتی و بعد پاک کرده ام. چون توضیحش سخت است چون هیچ چیز "بد" به نظر نمی رسد. توان روحی که از من می گیرد از پا در آورنده است.

بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشد!*

میدونید از سخت ترین های زندگی آدم چی می تونه باشه؟ اینکه بعد از اونکه اعتماد کردن رو یاد گرفت نتونه به آدمها اعتماد کنه!

*شاملو