یکی از هم کلاسی های من خیلی آدم درستی ست. نظیرش را کم دیده ام. مهربان ، یاریگر و وسیع و زیرک. شاید چون اهل بوشهر است و به دریا نزدیک شبیه دریا شده. نقطه ی اتصال همه ی همکلاسی ها به هم است. نقطه ی ربط کلی آدم پرت به هم. امروز زنگ زده بودم به او و رفته بود انقلاب کتاب بخرد ، ازشان پرسیدم که توی  این هوا؟ گفت که دارد از تهران می رود که مشکلی به یکباره برایش پیش آمده و باید برود بوشهر زندگی کند و آمده کتاب بخرد چیزی برای خواندن داشته باشد. در یکسال گذشته فقط یکبار دیده امش و در این سال ها به شکل حالا دراماتیکی هر بار هم دیده امش داشته ایم نمایشنامه ، نه هیچ ژانر دیگری حتی، رد و بدل می کرده ایم. به یکباره حس کردم که شهر خالی شد. حس کردم که در این شهر یکی از بهترین آدم هایی  را که می شناختم و قابل اتکا بوده از دست داده ام . اینکه نزدیک است دلم را قرص می کردپشت گرمی بود.غربت زیاد شد. دلم گرفت!

در دین هم تعریف مومن همین است. بودنش شادی ست. رفتنش اندوه.