یکی از عکس هایی که غریب بود همیشه برایم از عکس های خاکسپاری کاوه گلستان بود. عکسی از فخری گلستان که گریه نمی کرد و سبز پوشیده بود بو دیگران دست هایش را گرفته بودند. چیزی درش بود که تو ی ذهنم ماند ، بی واژه. بعد از مرگش می خواندم که مرگ کاوه او را فرسوده کرده بود. و بعد از مرگش روی آثارش پرنده ای سفید می کشیده به یاد کاوه که قربانی مین شد. درباره اش می خواندم که بعد از رفتن ابراهیم گلستان هیچ وقت درباره اش حرف نزده ، هیچ وقت با او هم حرف نزده. سکوت کرده. و خودش را ، دست هایش را ریخته توی سفال هایش. از آن زن هایی ست که می باید با آنها زندگی می کردم ، از آن آدم هایی که می باید دست هایش را می گرفتم .