زمستان تنها نیست
داشتم مستندی می دیدم به این نام از شبکه چهار درباره اورامان. من آدم ده نیستم ، نمی توانم طولانی مدت در فضایی روستا زندگی کنم. وقت هایی که پیش آمده برویم جایی سفر فقط چهار یا پنج روز دوام می آورم و بعد بی قرار شهر می شوم. خیلی در خودم چرایی اش را جستجو کرده ام و بعد دیده ام که همه چیز ربط پیدا می کند به من و طبیعت. که طبیعت هر چقدر وحشی تر باشد من هر چقدر به طبیعت نزدیکت ر باشم ، مثل اتصال به یک نا متنهی شدن و بی کرانگی می ماند برایم و روحم این فشار را نمی تواند. منتطرم سالخورده شوم شاید بتوانم روستا های وحشی را دوام بیاورم.
با همه ی این تفصیلات تصور کنید که اورامان جایی ست که آرزو دارم یک چهار فصل از عمرم را آنجا بگذرانم. مطالعاتم درباره آذربایجان را که به سر و سامان برسانم ، قوم ایرانی دیگرش ی که درباره اش خواهم خواند کردها هستند. واقعا اگر آدم تکلیفش را با بعضی چیزها و خصوصا سیاست در این مملکت روشن کند ، به این معنا که کف دستش را داغ کرده باشد سمت این قبیل چیزها نرود و پول خوبی هم در بیاورد ، ایران چه جایی ست برای زندگی با این تنوع رویایی فرهنگی و زبانی.
اورامان قبلتر ها برای من یک عکس بود که شاید روزی داستانش را بنویسم...