سیذارتا*
...گوویندا سری به کرنش خم کرد. اشک بی بند و بار بر چهره ی پیرش روانه شد . دریافت مهری شگرف آمیخته با ستایشی فروتنانه او را فرا گرفته بود. این بار برابر مردی اجنبان نشسته لبخندش او را به یاد همه ی چیزهایی می افکند که در همه ی زندگی دوست داشته بود و هر چیز که در زندگی او ارجی داشته یا پاک و ستودنی بود: سر بر زمین سود!
*اینجای داستان ، یعنی پاراگراف آخرش را دوست دارم. آن وقت ها یعنی سال هفتاد و نه با جمله ی " سر بر زمین سود" گریه هم کردم. الان حسی به من نمی دهد ، عوضش معنا دارتر است برایم.آخرین باری که خانه بودم این کتاب را از کتابخانه ام در آنجا آوردم و کلی هم به خودم خندیدم که با آوردنش معلوم شد من هنوز فرهنگ آپارتمان نشینی ندارم .من در تهران دنبال کسی می گردم ازش کتاب امانت بگیرم چون جا برای کتاب های تازه ندارم. الان که اسم تو را خواندم فکرکردم شاید برای همین بوده ، اینکه آدم بنویسدگووییندا سر بر زمین سود!