ساعت خوابم تغییر کرده. شب ها تا چهار ، چهار و نیم صبح بیدارم و بعد تا یازده، دوازده ظهر می خوابم. هیچ اراده ای هم در این زمان نیست، مثل رمضان ها که برای گریز از سر دردهای شدید ناچارم شب را بیدار بمانم و روز بخوابم. خوابم کافی ست ، من هیچ وقت اگر دچار بی خوابی نباشم از خواب نمی گذرم، در تمام عمرم تعداد شب هایی که برای امتحان بیدار مانده ام به ده شب هم نمی رسد و از اینکه خوابم را تلف امتحان نکردم هم خیلی خوشحالم حتی همان چند شب هم وقتی فردا سوالات امتحان را میدیدم به نظرم لازم نبود بیدار بمانم. بماند اینکه خواب های من آنقدر ها خواب هم نیستند و زیاد خواب می بینم و در خواب هم نمی دانم که خوابم. خلاصه این شب ها  هر شب تا چهار بیدارم. دو شب ورزش روزانه ام را انجام می دهم. یک شب ظرف می شورم. نمی دانم دقیقا از کی این تغییر به تدریج شروع شد   ، اما می دانم که حالا از یک ماه بیشتر شده که چهار و نیم زودتر نمی خوابم. شب عالم خودش را دارد، صداهای خودش و سکوت خودش را. فقط دلم می خواهد بخوابم چون روز کار دارم. قبل تر ها برایم نه صبح دیر بود و حالا آرزویم این است که نه بیدار شوم.
بعضی وقت ها توی تاریکی عکاسی با زمان های طولانی را امتحان می کنم ، یا فقط دراز می کشم و مو سیقی گوش می کنم ، یا کارهای آرتم دیگری از این دست. بعضی وقت ها دوست دارم کارهایی انجام بدهم که نمی شود ، مثلا پریشب دوست داشتم همه جا را جارو بکشم نمی شد. یا الان دوست دارم بروم بخاری برقی را از انباری بیاورم ، نمی شود ، نه اینکه بترسم. فقط راستش چون درش خوب بسته نمی شود آخرش باید یکی محکم با پا بکوبم به در. بعد درش هم درست باز نمی شود و باید با خودم تیشه ببرم بگذارم لای در دسته اش را فشار بدهم  که باز شود. نظرتان درباره ی دختری در ساعت دو شب با یک تیشه در آسانسور چیست؟
شما حالا خوابید. من بروم به زندگی برسم، چیزی بخورم و آدم آخرش فقط می تواند چیز بخواند.

*هنگامه