کفشای خسته م دم ِ در.*
من آدم پر توانی از نظر جسمی نیستم. اینکه تنم دوام می آورد در فشارهای فیزیکی یا بازنمودهای جسمانی درد به روحم بر می گردد. هر جا که پای طاقت تن در میان بوده من به خاطر توان روحم توانسته ام. خوب من کوهنورد حرفه ای نیستم، سمت ما هیچ وقت دسترسی به کوه آنقدر آسان نیست ، عیدی ، نوروزی بیاید گذرمان بیفتد به روستاهای حوالی و از تپه ای بالا برویم محض خوشگذرانی. به قول دوستی دهاتی انگار که بهت گفته باشد دهاتی! " شما بچه های شهری"!. من دقیقا نمی دانم تهران اگر این کوهها را نداشت چه می شد؟ فقط حدس می زنم جمع کثیری دیوانه می شدند. بار اولی که می رفتم کوه با یکی از دوستانم بود. قبلش خودم صرفا با هم کلاسی ها دربند و درکه و اینها را رفته بودیم باز محض خوشی. ولی آن چیزی که هدفمند و اساسی باشد را هنوز جرات نداشتم. در حقیقت جراتش را دوستم به من داد . من همیشه کلکچال می روم آنقدر این مسیر خوب است که حتی به این فکر نکرده ام که بروم راههای دیگر را تجربه کنم. بار اولی که رفتیم بالا ، بالا که رسیدیم به من گفت که از پیش از طلوع آفتاب به بی زوری تو فکر کرده بودم و اینکه احتمالا نتوانی ، اما همچین که قسمت سنگی شروع شد و تو پایت را روی اولین سنگ گذاشتی دیدم که تا هر ارتفاعی می توانی. خوب من همین جواب را بهش دادم اینکه تو درست فکر کرده ای و درست دیده ای. الانش را هم با روحم آمدم بالا ! بار آخری که رفتم کلکچال با خواهرم بودیم، آمده بود تهران پیشم.از یک جایی به بعد نرسیده به هر پیچی می گفتم که آنجا را ببین، بعد از این پیچ پناهگا ه است. و خوب نبود. بار آخرش که این حرف را زدم دو مرد از کنار ما رد می شدند ، کلی خندیدند ویکیشان گفت که" هنوز یک ساعتی دارید ها! ولی آفرین ! همینطور ادامه بدین!" توی دلم فکر کردم که" چی فکر کردن؟ من خودم چهارفصل این مسیرم؟ یعنی مارک حرفه ای کفش منو نمی بینن؟!!!" یک ساعت و ربع بعد رسیدیم . هنوز خواهرم گاهی یادش می آید می خندد.
آن روز متوجه شدم که بدنم نمی کشد. که هر بار دلم خواسته بعد از آن پیچ پناهگاه باشد چون کم آورده ام. آنروز شبش فهمیدم روحم نمی کشد.
*گوگوش