تقریبا خیلی از کتاب های مهم زندگی ام را قبل از بیست سالگی خوانده ام. خیلی ها را خصوصا ادبیات روس را ، جنگ و صلح و آنا کارنینا و دولت آبادی ها و احمد محمودها را کاموها را. خیلی از کتاب ها را اصلا نخوانده ام مثل جنایت و مکافات را . مدار صفر درجه را تنها به این دلیل نخواندم که نوذر خیلی بد دهن بود ، فحش دادنش واقعا اذیتم می کرد. به کلمات زیبای ذهنم تجاوز می کرد. از بیست به بعد هم خیلی زیاد خوانده ام ولی جز معدودی نام ، اسم همه ی کتاب ها یادم رفته. یادم می رود .این روزها خیلی زیاد به این چیزها فکر می کنم. به کتاب هایی که قرار است بخوانم. قلبم می تپد وقتی به این سن و سال رسیده ا م و می توانم آنا کارنینا بخوانم. مطمئن نیستم که در هفده سالگی نگاه با تجربه ای به آن داشته ام. یا شاید داشته ام. میخواهم تمام کتاب هایی را که از چهارده سالگی به بعد را خوانده ام دوباره بخوانم. جلال آل احمد را دوباره نخواهم خواند. سووشون را دوباره نخواهم خواند اما کلیدر را چرا. فحش های نوذر را چرا. هدایت را دوباره نمی خوانم، جمال زاده را هنوز هم دوست ندارم بخوانم و خیلی ها را نمی شناسم.
بعضی وقت ها هست در زندگی که مطلقا احساس آزادی می کنم. در ذهن ، در روح و در نمودهای بیرونی زندگیم از همه کس و از همه چیز. تنها این وقت هاست که باور می کنم که "ما ابد در پیش داریم ، هستیم که هستیم "* و خوب تا ابد می توان رمان خواند!
* علامه طباطبایی