یکی از وحشت های دست نخورده ی زندگی من دیدن عکس های پس از زلزله است. هنوز هم کافی ست در هر جا که هستم یاد عکس های طاهر کناره بیفتم از بم و گریه کنم. عین این است که کسی دستش را توی دلم فرو کند و به جای قلب پاره ای آجربیرون بیاورد تا ستون ها بریزد. عدد و رقم انسان های زلزله گیجم می کند. دقیقا یادم است فردای زلزله بم که من تازه خبر دار شده بودم ، وقتی هم کلاسی ام گفت تخمین زده میشه بیست و پنج هزار نفر ، درک درستی نداشتم ، نمی دانستم معنای آن چه می تواند باشد. چند ماه بعد دقیقا فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و یک هفته از فرط دپرشن افتادم توی رختخواب. الان هم همینطور مبهوتم . همش فکر می کنم که اگر زلزله در شب بود چه می شد؟ چند نفر؟ هنوز هیچ خبری از زلزله ندارم اما حدس می زنم که با توجه به زمان بیشتر جان باختگان زن و کودک باشند. فکرش عین این است که یکی دستش را کند توی سینه ات و به جای قلبت ، پاره آجر بیرون بیاورد که آوار شوی!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 22:44 توسط نرگس
|