گراناز موسوی.

در دو روز گذشته من و بودم و خانه ی ویلایی باغ مانند بسیار سرسبزی و بیکاری و یک عدد لپ تاپ حاوی تعدادی فیلم. اسم همه ی فیلم ها یادم نیست اما فقط یکیشان ایرانی بود : تهران من ، حراج.

یک فیلم نامه ی زیرزمینی  اور دوز دارد که سرریز است و من این فیلم نامه ها را دوست ندارم   . فضا سازی که به نظرم غربت را خوب در آورده بود ، بازی بسیار زیر پوستی و واقعی مرضیه که بیش از هر چیزی در فیلم  واقعا لذت بردم از تماشایش و آشنایی با یک بازیگر خوب ،و یک سکانس بی نظیر :

دو زن رفته اند بام تهران . شهر زیر پایشان تا بی نهایت خاکستری ست. صدای اذان غروب افتاده توی فضا صدف سیگاری گیرانده ، مرضیه بلند شده در پس زمینه ایستاده و بلند جیغ می زند ، صدف رو کرده به ما و آرام و خیلی آمیخته به درد گریه می کند.